چِک.
مقرر می شود،دستها بسته و پاها هم.
روی یک نیمکت چوبی خیره به روبرو با هراسی از چیزی نامعلوم در روز اول و امید برای رهایی.
باز جو می آید و دستها هنوز بسته است و پاها هم.روی نیمکت چوبی با هراس از بازجو و باز از چیزی نامعلوم.
چِک.
مقرر شده است هر دو ثانیه یک بار ،بی هیچ تاخیری قطره آبی بیفتد روی پیشانی و هر قطره همچون چکشی با شد که تا مغز و جمجمه رسوخ می کند.
چِک.
همسر و فرزند؟
تنها تصویر گنگی بوده اند.
خانه و کتابها؟
شغل؟
زندگی؟
دوست داشتن؟
بوسه در خلوت؟
تنها زمانی ،بوده اند و حالا تصاویر گنگی هستند و مقرر شده دیگر نباشند.
چِک.
بازجو.
چِک.
سلول انفرادی.
چِک.
بازجو.
قطرات.قطرات.
چیزی نامعلوم.
و این از مقررات است و خداوند شما را به عذابی دردناک بشارت می دهد.
پ.ن:انسان موجودی گرفتار است.هر اتفاقی انسان را اسیر تر می کند.
انسان موجودی تنهاست.هر حادثه ای او را تنهاتر می کند.
انسان موجودی طغیان گر است.هر اتفاقی او را طغیانگرتر به سمت طغیان بیشتر می برد.
انسان عصیانگری است و هر اتفاقی،و هر سکونی او را به سمت عصیان بیشتر می کشاند.
برچسبها: عباس معروفی, ذوب شده, انسان عصیانگر
انهدام
این روزها
اینگونه ام ،ببین:
دستم، چه کند پیش می رود، انگار
هر شعر باکره ای را سروده ام
پایم چه خسته می کشدم، گویی
کت بسته از خم هر راه رفته ام
تا زیر هر کجا
حتی شنوده ام
هر بار شیون تیر خلاص را
ای دوست
این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی
این روزها
اینگونه ام:
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
-یک جنگجو که نجنگید
اما ...، شکست خورد

پ.ن۱:مدتها بود دوست داشتم از شاعر مورد علاقه ام یعنی نصرت رحمانی شعری بگذارم اما مانده بودم کدامش را. اما بعد گفتم:چه فرقی دارد که کدامش را؟ امروز به طور اتفاقی چشمم به این شعر زیبا افتاد و بعد گفتم:معلوم است که کدامش را.گرچه فرقی هم نمی کرد کدامش را!
پ.ن۲:و چه درد اندوهناکی است که ندانی انهدامت از کجا و کی آغاز می شود یا شده است.
برچسبها: نصرت رحمانی, انهدام
