حوصله نشستن و نوشتن برای وبلاگ را ندارم.در یک جایی خواندم که بعد از کودتای ۲۸ مرداد فضای کشور یاس برانگیز و کسالت بار شده بود.حالا به این نکته رسیده ام که واقعاکودتا چه بلایی میتواند سر مردم بیاورد.زمانی به خودم میگفتم چرا بعضی از نویسندگان و شاعران و هنرمندان یکجا نمی نشینند و دائم اعتراض میکنند و به قول محسن نامجو زندگیشان را به بازی میگیرند اما حالا میبینم مگر میشود یکجا نشست.مگر میشود حرفی نزد و بعد فکر میکنم که باید چه بگویم و باز به خودم میگویم چه باید بگویم مگر میشود حرفی زد.
امروز عصر که از سر کار به خانه می آمدم سری به تیتر مطبوعات زدم و چشمم افتاد به هفته نامه چلچراغ.چلچراغ را از چند سال پیش میخریدم.خیلی دوستش داشتم.به خاطر باهوش بودن نویسنده ها و سردبیرش.به خاطر همه چیزش.طرح روی جلدش فوق العاده زیرکانه بود:گفتگو با مناظره چی ها مثل اطاعت و شریعتمداری و کواکبیان و بعد به بهانه عکس چند بازیگر و به بهانه ایام برگزاری جشنواره که چه عرض کنم طنزواره فیلم فجر نوشته بود:چه جشنواره ای بود.هر شخص با شعوری خودش میفهمد که منظور از جشنواره چه بوده.
و بعد هفته نامه را خریدم و نوشته صفحه اولش را خواندم.این فکر به سرم زد که حتی اگر همین الان مجله را دور بیاندازم ارزش هفتصد تومان را برایم داشته.چون شعر کوتاهی از براتیگان را با عکسی از او در صفحه اولش چاپ کرده بود که باعث شد بیایم وبلاگم را باز کنم و شما را هم در خواندن این شعر سهیم کنم تا اگر در هفته نامه چلچراغ دنبال شعری از براتیگان میگردیدپولتان توی جیبتان بماند.بفرمایید این شما و این هم شعری از ریچارد براتیگان خالق شاهکار زیبای صید قزل آلا در آمریکا:
خیلی خوب است
که صبح
تنهای تنها از خواب بیدار شوی
و مجبور نباشی به کسانی بگویی
که دوستشان داری
وقتی دوستشان نداری.
من هم راهم را گرفتم و رفتم.رفته بودم کمی خرید کنم.فقط میخواستم یک سس مایونز بخرم تا باهاش سالاد درست کنم.همه چیز جور بود الا همین یک قلم.اما چشمم افتاد به جبه کمکهای اولیه و برای اولین بار احساس کردم مثل خیلی از مردم باید جعبه کمکهای اولیه ام پر باشد.قرار بر این شد که یک بتادین و دو تا باند و چندبسته چشب زخم بخرم.و البته یک شیشه سس مایونز.
بعد به سرم زد حالا که از خانه زده ام بیرون کمی قدم بزنم و سیگار بکشم که همین یک کمی شد خیلی و داستان به شب کشید و سرنوشت خواست که داستان من مثل موسیقی های زیرزمینی امریکایی حال و هوای شب را به خودش بگیرد.سرنوشت است دیگر کاری نمیشود با آن کرد.هیچ کاری.
درست روی پل هوایی قدم میزدم و به این فکر میکردم که الان اگر کسی مرا در اینجا ببینید میگوید فلانی مخش تعطیل شده که این وقت شب آمده روی پل هوایی قدم میزند اما کار از کار گذشته بود ومن دقیقا وسط پل بودم و سیگار هم درست در وسطهایش داشت میسوخت دقیقا مثل داستان من که الان دارد به وسطهایش میرسد.زن را دیدم که از یک ماشین دارد پیاده میشود آنهم در اواسط پل.دستانش میلرزید و خیلی ناراحت بود.دو تا چمدان بزرگ در دست داشت و یک چتر.چتر را که دیدم نگاهی به آسمان انداختم.میتوانستم با هر کسی سر هر چیزی شرط ببندم که آنشب باران نمیبارید.قرار نبود ببارد چون آسمان صافتر ازاین حرفها بود که باران ببارد.زن دو تا چمدان را گرفت در دستش و چتر را هم زد زیر بغلش و راه افتاد.به سختی قدم میزد و زیر لب حرفهایی میزد که من نمیتوانستم بشنوم و تمایلی هم نداشتم بشنوم.چون کافی است یک کلمه نادرست بشنوی تا حسابی گند بزند به حالت و شبت را خراب کند.
رسیدم به زن و بدون اینکه فکری کرده باشم یا محاسبه درونی ترتیب داده باشم به زن گفتم:میتونم کمکتون کنم.
زن رو به من کرد و همینطور که به سختی داشت دو چمدان و چترش را حمل میکرد گفت:نه.
بله او گفت نه و من راهم را گرفتم و رفتم.و شبم حسابی خراب شد.تمام شب این فکر توی سرم افتاده بود که کجای کار من ایرادداشت و کجا اشتباه کرده بودم که او اینطور بدون هیچ مقدمه چینی و بدون هیچ تعارف و خواهشی گفت:نه.
ماجرا دوباره از اول میچینم:زنی تنها بر روی یک پل هوایی با دوتا چمدان و یک چتر زیر بغل و همینطور که به زور دارد بارش را حمل میکند کمکی که از غیب به او میرسد را پس میزند.اما به جایی نمیرسم.هیچ فرمولی جواب مرا نمیدهد و الان دارم مینویسم تا فراموش نکنم.داستان زنی را که یک شب با تمام سختی ها نخواست کسی کمکش کند.
