یک روز بدبرای یک جفت دست
مدتی بود که نبودم.رفته بودم.حالا برگشته ام و اصلا نمیدانم دوباره باید از کجا شروع کنم.امروز روز خوبی برای دستهای من نبود.دلیل دارد و الان بازگو میکنم.دیشب بعد از چند روز کار و تلاش خسته افتاده بودم گوشه اتاق و داشتم کمی استراحت میکردم که چشمم افتاد به کمد کوچکم که مدارک و نوشته هایی که نمیخواهم کسی بخواند را داخل آن میگذارم.مثل همین نوشته که دوست ندارم کسی بخواند و فکر میکنم اگر تمام شود حتما کاغذ را تا میکنم و آنرا میگذارم داخل ان کمد.اما نکته ای که نظرم را جلب کرد درب کج و کوله کمد کوچکم بود.به خودم گفتم مدتهاست این کمد دارد مثل یک محرم اسرار تمام نوشته های مرا در خود جای میدهد و کلی رازداری کرده که شرط میبندم هیچ احدی نمیتواند در رازدار بودن به گرد او هم برسد.بالاخره باید دینم را به ان ادا کنم.رفتم ده سانت سمباده و نیم کیلو روغن جلا خریدم تا اول سمباده بزنم و صافش کنم و بعد روغن جلا بزنم تا از این وضع اسفناک خارج بشود.
همه چیز داشت مثل قصه های هزار و یک شب خوب و خوش پیش میرفت که در حین سمباده زدن یک تکه چوب آمد و راست رفت زیر ناخن انگشت سبابه دست راستم.همان انگشتی که الان در نوشتن این نوشته که قرار است برود داخل کمد کوچکم هیچ نقشی ندارد.فریادم اگر خودم را نگه نمیداشتم به آسمان میرفت.اما من خودم را کنترل کردم و دم نزدم.با یک سوزن چوب را از لای ناخنم بیرون کشیدم و شروع کردم به سمباده زدن مجدد که دوباره یک تکه چوب دیگر امد و رفت داخل پوست انگشت شستم. سمباده را پرت کردم گوشه ای و از خیر روغن جلا زدن گذشتم البه چاره نبود چون دیگر دستم توان سمباده زدن را نداشت.بلند شدم و دو تا چسب زخم زدم روی زخمهای دستم و نگاهی به در چوبی کمد کوچک لعنتی ام انداختم.البته بهتر است بگویم نکاهی به در چوبی لعنتی کمد کوچکم انداختم.دیدم حالا که اینهمه هزینه مالی و جانی خرج کرده ام بهتر است کار را تمام کنم.با دقت بیشتری سمباده در کمد را زدم و بعد با یک قلم کوچک روغن جلایی روی ان زدم و شد عین ماه.
الان که دارم این مطلب را مینویسم در چوبی کمدعین ماهم بسته است.فکر میکنم در چوبی کمد خیلی برایم هزینه برداشت.دو تا انگشت علیل نتیجه این کار بود.اما ارزشش را داشت حالا دیگر مدیون یک در چوبی کوچک نیستم.و قول میدهم که دیگر صحبت دستهای زخمی و این روز بدی که برای دستهایم گذشت را برایتان بازگو نکنم.بعد از جایم بلند شدم رفتم تا دونخ سیگار بخرم و طبیعتا بکشم.
وقتی پول را به سیگار فروش میدادم نگاهی به دستهایم کرد و دو نخ سیگار کشید داد دستم.انگار تمام مشتری های روزانه اش لت و پار هستند که اصلا نپرسید دستت چه شده.البته اگر میپرسید هم من اینجا ذکر نمیکردم که چه جوابی بهش دادم.چون قرار نیست دیگر پرونده دستهایم را برایتان باز کنم. سیگار را گرفتم و روشن کردم و شروع کردم به قدم زدن.اول سیگار را در دست راستم گرفته بودم اما به دلایلی که مجاز نیستم ذکر کنم سیگار را دادم دست چپم و دوباره به قدم زدنم ادامه دادم.چیزی نبود که بهش فکر کنم.چند وقتی بود که از همه چیز دور بوده ام از جمله از وب نگاری.حالا هم که برگشته ام میبینید که دارم به چیزهای پیش پا افتاده اشاره میکنم چون واقعا چیزی برای نوشتن ندارم و اصلا نمیدانم باید از کجا شروع کنم.مثل روز اولی که داشتم برای روزنامه مطلب مینوشتم فکرمیکردم که تمام مردم شهر منتظرند ببینند من چه خواهم نوشت.
چیزی برای نوشتن ندارم جز این که بگویم من دوباره برگشتم اگر مرا راه بدهید.یاحق.