یک اتفاق معمولی

آیا این یک اتفاق معمولی است.نمیدانم.شاید جمع گریزی ام باعث شده واقعا ندانم دیگر اتفاقات در چه درجه ای از تاثیر گذاری در اجتماع هستند.آیا من بیش از حد سخت گیر نیستم.نمیدانم.
شما قضاوت کنید.مثلا یک روز صبح از خواب بیدار میشوید.پس از شستن صورت و مسواک زدن تصمیم میگیرید یک صبحانه مفصل بخورید و بعد مثل هر روز سر کار حاضر شوید.مادرتان برایتان چای میریزد و بعد بشقاب نیمرو را در مقابل شما میگذارد بعد با من و من شروع میکند به تعریف کردن یک قضیه.شاید برای او معمولی باشد.البته نمیدانم.شاید هم نباشد چون اوهرگز عادت ندارد صبح به آن زودی تقریبا شش صبح قضیه تعریف کند.او پیرتر از این حرفهاست که شش صبح قضیه تعریف کند.پیرها اکثرا ساعت ده صبح موتور قضیه تعریف کردنشان روشن میشود و اکثرا هم از گذشته های دور میگویند.اما او از گذشته ای خیلی نزدیک تعریف کند گذشته ای که از فرط نزدیکی همچون زمان حال نمود میکند و آنچنان قریب و موذی زیر پوست آدم جریان پیدا میکند که گویی در عمق ماجرا قرار گرفته ای.
خودتان قضاوت کنید حالا که خودتان شده اید شخصیت این ماجرا.اگر مادرتان به شما بگوید صبح وقتی در مسجد در حال خواندن نماز بوده که صدای بچه ای را شنیده.بچه ای نوزاد.شاید یکماهه.کسی چه میداند.بعد که نمازش تمام میشود با نمازخوان های دیگر میرود و میبیند که نوزادی یکماهه را سر راه گذاشته اندوبا یک بسته شیر خشک.و یک نوشته.نوشته ای که او به خاطر بی سوادی اش نمیتواند بخواند.
بگذریم.او میگوید که زنگ زده اند تا پلیس بیاید و بچه را ببرد.تو صبحانه را نیمه کاره به دلیل نداشتن اشتها رها میکنی.واقعا هم اشتها نداری.میروی سر کار و تا خود عصر همه چیز را مثل یک نوزاد یکماهه غریب میبینی.رییس شرکت میتوانست یک نوزدا یکماهه سر راه مانده باشد.همکاران.نگران هستی.نگران چه؟
خودت هم نمیدانی.شب فرا میرسد.به خانه بر میگردی.سرت گیج میرود.نمیدانی چرا دلت گرفته.اما میگویی شاید از قضیه صبح باشد.
نمیتوانی برای نوزاد دل بسوزانی.میگویی به هر حال او هم خدایی دارد.پدر و مادرش هم هیچ سرنوشت مشخصی ندارند.میگویی شاید بچه را از آنها دزدیده اند.کسی چه میداند.
اما یک چیز تمام وجود تو را مثل خوره میخورد.
شیر خشک.
نظریه های مختلف از سرت میگذرد.اگر کار پدر معتاد است که هرگز نمیتواند باشد چون پدر معتاد به هر حال به فکر نشئه کردن خودش است.البته شاید خواسته دم آخری در اوج نشئگی حالی داده باشد.
اگر کار مادرش باشد.آیا فکر میکرده این شیر خشک میتواند بچه را نجات دهد.اگر هم فکر میکرده او هم خدایی دارد پس نیازی هم به شیر خشک نبود.
اگر کار دزدهاست چه کاری است که بچه را بدزدند و بعد از روی نگرانی یک بسته شیر خشک در کنارش بگذارند.
اما بعد میگویی هرکدام از این افراد باشند باید بدانند که شیر خشک غیر آماده در قوطی به درد بچه نمیخورد مگر یک آدم دلرحم بیاید  و برایش درست کند.خب در این صورت هم آن آدم دلرحم اگر نیاید که بچه در این صورت هم از گشنگی میمیرد و اگر کسی هم او را پیدا کند خودش از طریقی از مردن او از گرسنگی جلوگیری میکند.

نمیدانم شما چکار میکردید اما من چند روزی است که مدام در فکر ان نوزاد آن ژدر آن مادر ان دزد و آن قوطی شیر خشک خودم را میخورم.
 

در عمق پاییز

۱-اول از همه بگویم نمی خواهم مثل خیلی ها جار بزنم که عاشق پاییزم.پاییز هم مثل همه فصل ها سر و پا یه کرباسند.مثل همه روزها و همه سالها.مثل همه مردم.مثل همه اتفاقاتی که در همه روزها می افتند.همه چیزها.مثل خدا.لعنتی.

۲-پاییز که میرسد یاد مدرسه رفتن می افتم.یاد بچه های تخس و بی مزه.شوخی های شهرستانی که همیشه از آن متنفر بودم.معلم های عوضی که همیشه با تمام راحتی کارشان از حقوق خوبشان مینالند.یاد مدرسه های بی در و پیکر.با نیمکتهای کج و کوله که ماموریت داشتند لباسهایی که سالی یک دفعه برایم میخریدند را همان ابتدای سال پاره کنند.

۳-پاییز بیخودی همینطور بی خودی دلگیر شده.این هم از بدی اش است.گرچه فصل های دیگر هم به همان بدی هستند.اما اینقدر دلگیر نیستند.بدی شان در چیز دیگری است.

۴-فکرش را میکنم اگر در این پاییز لعنتی مونک-چارلی پارکر-لوییس آرمسترانگ-سانی استیت و خیلی ها نبودند حتما خودم را مثل همینگوی مثل براتیگان- مثل کرت کوبین-مثل خیلی ها با یه اسلحه خلاص میکردم.مطمئنا نگران این نبودم که بعدا به خاطر حمل سلاح گرم مواخذه بشم.

۵-لعنتی

۶-توی این فصل لعنتی چقدر باید این سوال ازم بشه که چشمات چرا قرمزه یا چرا تو چشمات اشکه و بعد بگویم: از مطالعه زیاده یا توی چشمام خاک رفته.

۷-بی خیال.شاید فکر کنید خیلی عصبانیم.الان باید بروم یک دوری بزنم.سیگاری بکشم و بعد بیایم وبلاگم را در آرامش به روز کنم.اما خیابانها هم مثل پاییز مثل همه چیز دلگیرند.بی خیال.

۸-پاییز بود که احساس کردیم دیگر به درد هم نمیخوریم.

سخنی کوتاه اما دل نشین از نیچه

از این پریشان نمیشوم که به من دروغ میگویی

تمام آشفتگی من از این است که دیگر تو را باور ندارم