ASL PLZ

گاهی اوقات برای به روز کردن وبلاگم یا دانلود مطلبی به کافی نت سر کوچه مان میروم.
مثل الان که نشسته ام و دارم تندتند مینویسم و از شما عذر میخواهم که کمی با عجله مینویسم.
موضوع نوشته امروزم هم کمی آنطرفتر جلوی سیستمی نشسته و دارد چت میکند.لبخندی به لب دارد.
کار هر روزش است.یعنی هر وقت که من می آیم کافی نت او هم آنجاست.یک پایش لنگ میزند و کمی هم از لحاظ چهره چینی میزند.انگار اعضای صورتش در حال فروپاشی هستند.
گاهی هم او را در خیابان میبینم.همیشه تنهاست.یا روزنامه ای در دست دارد.یا دارد اس ام اس میدهد.
مدتهاست به این نکته واقف شده ام که او دوستی برای قدم زدن ندارد.تمام دوستان او یا به صورت اس ام اس یا چت با او در ارتباط هستند.
به نظر میرسد خود او هم همینطور راحت است.فکر نکنم کسانی که با او چت میکنند بدانند که او یک پایش لنگ است.او هم برای همین چت میکند چون در فضای مجازی کسی نمیفهمد که چه کسی پایش لنگ میزند.حتی یکبار به آرامی نگاهی به صفحه چت انداختم دیدم عکس شخص دیکری را به جای عکس خودش در کنار صفحه گذاشته.چون اعضای صورتش با هم آبشان توی یک جوب نمیرود.
می خواهم از جایم بلند شوم و بروم جلو بگویم:دوست گرامی.من هم مدتهاست که دوستانم همه در فضای مجازی هستند.من هم یک جای کارم میلنگد.من هم خیلی از مسائلم مثل اعضای صورت تو سیگارشان توی یک جاسیگاری خاموش نمیشود.
اما میترسم پاتوقش را به هم بزنم.می نشینم ادامه میدهم.و دوباره این مطالب را مینویسم:
دوستانی که لطف میکنید مطالب این وبلاگ را میخوانید اگر مرا از نزدیک ببینید هرگز مطالبم را نمیخوانید چون ...
اجازه بدهید نگویم.چون انوقت ادامه مطلب را نمیخوانید و بلند میشوید میروید و ادامه داستان امشب بی مخاطب میماند:پسری که پایش میلنگد از جایش بلند میشود و به سمت من می آید.میگوید دوست عزیز من الان داشتم مطالب وبلاگ شما را میخواندم.این کارها را نکنید.خوبیت ندارد.فرهنگ چیز خوبیست.
و من مات و مبهوت داشتم خیره به صورتش نگاه میکردم.صورتی که اعضایش دنبال یک رابطه مجازی بودند.  

یکی میره اما کی جاش میاد

یاد جمله همفری بوگارت توی فیلم کازابلانکا افتادم.
"یکی میره یکی میاد دنیا همینه"
چرا یاد این جمله افتادم.به خاطر این بوددوشنبه که تعطیل بود را تصمیم گرفتم برم سر کار. تا خیر سرم چند ساعتی اضافه کار برای خودم ردیف کنم.اما یه اس ام اس همه چیز رو خراب کرد.
توی راه که داشتم از سر کار زود بر میگشتم به این فکر میکردم اگه روز دوشنبه که تعطیل رسمی بود نمیرفتم سر کار.اگه می موندم خونه و تا لنگ ظهر می خوابیدم.اگه اس ام اس اختراع نشده بود.اگه دو شنبه تعطیل رسمی نبود اگه اس ام اس رو نمی خوندم شاید عصر که از سر کار بر میگشتم می رفتم انجمن و امیر رو میدیدم که کنار رئیس انجمن سینما نشسته.اونوقت با هم صحبت میکردیم . دوشنبه تموم میشد و به تاریخ میپیوست.اما دوشنبه رفتم سر کار تا اضافه کار جور کنم تا اس ام اس بیاد تا بهم بگه امیر عرب پور به دیدار معبود رفت.

بعد از مراسم خاکسپاری که مثل همه مراسم ها برگزار میشه یاد این جمله افتادم  اما بعد گفتم آره دنیا همینه یکی میاد یکی میره اما اونی که میره کی جاش میاد.