حسی همچون یک عصر پاییزی

وقتی فیلم ها را روی میز کار دوستم گذاشتم و فلش پر از موزیک را بهش دادم با شعف فراوانی فلش را به رایانه وصل کرد و فایل مربوط به ساکسیفون را باز کرد و بعد چشمهایش را بست و برایم خیلی جالب بود که تا دقایقی نمی توانست با من صحبت کند. ساکت ایستاده بودم و خیره نگاهش می کردم،اما دیدم این سکوت و این حکومت محض ساکسیفون بر دیدار ما پایانی ندارد. گفتم:حسین.
چشمانش را آرام باز کرد و گفت:نمی دانی صدای ساکسیفون چه بلایی سر من می آورد.
گفتم:دقیقا همینطوره.من وقتی ساکسیفون گوش میدم غرق میشم.البته نه هر ساکسیفونی. اما خب قبول دارم ساکسیفون حتی به طرز ناشیانه اش هم به خاطر صدای جادویی اش آدم را مجذوب می کند.
همینطور که چشمانش را می بست  وباز می کرد و سرش را تکان می داد گفت:نه. ساکسیفون مرا به جای دیگری می برد.انگار تمام این نت ها را خودم تجربه کرده ام.می دانی؟انگار یک چیزی فرای همین موزیک منو به سمت خودش می خونه.یه حس.مثل حس یه عصر پاییزی.
ناگاه پرتاپ شدم به پاییز.به یک عصر خنک و ملایم پاییزی.در گرماگرم تابستان،یاد عصری افتادم که چادر نماز مادر را رویم انداخته بودم و نسیم عصرگاهی می خزید زیر چادر و قلقلکم می داد. یاد عصر های دیگر افتادم. یاد برگشتن از دانشگاه. خیابان صفاییه قم. نوارفروشی و سی دی فروشی های دوره اصلاحات. یادم افتاد دنبال نواری یا یک سی دی از چارلی پارکر بودم.تمام قم را زیر پا  گذاشتم اما اغلب حتی او   را نمی شناختند.خودم هم هنوز صدای سازش را نشنیده بودم.فقط اجرای تلفیقی جازسمفونیک "لالو شفرین" را شنیده بودم که چند قطعه از چارلی پارکر در آن نواخته بود.دیوانه شده بودم.
یک روز تقریبا سرد پاییزی از خواب بیدار شدم و رفتم تهران.کنار پل حافظ وارد مغازه اسکندریان شدم و پول چند تا سی دی را دادم و سی دی چارلی پارکر را با هزار منت از او خریدم. اسکندریان می گفت: داری مفت می خری.قبل از انقلاب برای خرید صفحه این موزیک ها تا لندن می رفتم.
راست می گفت.مفت می خریدم.چون هیچ وقت با صرف هیچ هزینه ای دوباره آن لذت را تجربه نکردم.

-حسین حالت خوبه؟
حسین الان در لابلای خاطرات،در یک عصر زیبای پاییزی در حال قدم زدن است.

پ.ن۱:دوستم حسین پیرا گاهی آن چنان با شعف توی چشمانم نگاه می کند که خجالت می کشم. چون نمی توانم جوابش را با همان کیفیت بدهم.

پ.ن۲:اسکندریان ظاهرا دو سالی است مغازه را واگذار کرده اما همیشه برای موزیک های خوبی که از او خریدم و از هیچ جای دیگری پیدا نکردم که بخرم ممنون او هستم.

پ.ن۳:چارلی پارکر.و دیگر هیچ.

یک پایان خوش

یک فیلم فارسیِ مبهوت کننده با شخصیت های درب و داغانی که هر کدام گرفتار لحظاتی شده اند و گویی زمان برایشان ایستاده،یا شاید هم بی خیال رفتن شده و در کنار آنها دچار سرخوشی مدامی شده که راه گریزش تنها کلمه کاتی است که کارگردان می دهد.
امیر کاستاریکا می توانست به همان راهی برود که در زیرزمین رفت.فیلمی بسازد که پشتش هزار حرف بزند.از نگرانی هایش بگوید.از بدبختی های مردم حوزه بالکان.از جنگ های قومی و حماقت ها. از نازیها. یا راهی را برود که خیلی ها قبلا رفته اند.همچون راهی که خود او در فیلم "رویای آریزونا" رفت.یک سینمای قصه گوی سر راست تهیه کننده پسند.
گرچه بعد ها هم با فیلم های دیگرش، همچون مارادونا، نتوانست دیگر آن خاطره را برای مخاطبانش زنده کند اما "گربه سیاه،گربه سفید" می تواند برای تمام عمر یک کارگردان کافی باشد تا سر زبان ها باشد و بین خوره های فیلم حرف حرف فیلم او باشد.

.مردی که دائم با گرد کوکائین خودش را می سازد و می خواهد خواهرهای زشت و ترشیده اش را به دیگران قالب کند.پیرمردی که شرکت مشروب سازی دارد.دائم مشروب می خورد و سکانس پایانی فیلم کازابلانکا را می بیند.
زن چاقی که با مقعدش میخ بزرگی را از تیرچوبی بیرون می کشد و هزینه زندگی اش با این نمایش تامین است. دختری که عاشق پسری شده اما غرورشرقی اش نمی گذارد عشقش را ابراز کند . پدرِ پسر با خودش ورق بازی می کند و در میان بازی با خودش درگیر می شود و کارشان به جاهای باریک می کشد.پیرمردی که گوشه بیمارستان افتاده و با صدای موزیک به بهبودی کامل می رسد. مردی که عاشق کتاب های کمیک استریپ است و حتی میانه عملیات گانگستری هم کتاب کمیک استریپی در دست دارد.جوان دیگری که تنها به عشق در یک نگاه اعتقاد دارد و در پایان عاشق یکی از خواهرهای ترشیده می شود.و دو پیرمرد که دو روز از مرگشان می گذرد دوباره زنده می شوند تا فیلم فارسی کاستاریکا را تکمیل کنند.
و این ترانه:
یک کروکی خشگل برات می خرم.با نصف اقیانوس رو.
و سه تا خونه بزرگتر از قاره آمریکا.
دختر کوچولو تو قلبم رو دزدیدی.
اگه مال من بودی مثل یه ملکه زندگی می کردی.
روزها مثل ملکه،شبها مثل شهبانو .............
اینها همه تنها لحظاتی است که شخصیت ها در آن ایستاده اند و ساعتهایشان را هم به داخل برکه پرتاب کرده اند و نگاهشان به شمارش معکوس کاستاریکاست تا کات نهایی را بدهد و آنها را به جایی بفرستد که بوده اند.
نیستی؟
هرگز.آنها به ذهن کارگردان بر میگردند و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی می کنند.
این را می گویند پایان خوش یا همان happy end که در پایان فیلم روی صفحه نوشته می شود.

پ.ن:خوکی را که در حال خوردن یک ماشین بود را جا انداختم.سهوی بود اما شما عمدی فرض کنید.

پ.ن۲:گاهی بی دلیل خنده ام می گیرد و می خندم.برای همین دلیلی نمی یابم تا تمامش کنم.نیشگونی از خودم می گیرم.اما این هم موقت است.همین که دردش می افتد خنده ام آغاز می شود.
عیش مدام.

در کوهستان بزرگ آب نبات


یک بعد از ظهر که خورشید غروب کرد
و آتیش جنگل داشت میسوخت
پایین کوچه یه دوره گردی قدم زنان اومد
و گفت بچه ها من دیگه برنمی گردم اینجا
من راهی سرزمینی هستم که خیلی دور است
کنار سرچشمه های بلور
پس با من بیایید،بیاییم و کوه های بزرگ آب نبات را ببینیم
در کوهستان های بزرگ آب نبات
سرزمینی است که لطیف و نورانی است
جایی که پول ها بر روی بوته ها رشد می کنند
و شما هر شب بیرون می خوابید
وآنجا ماشین های باری همه خالی هستند
و خورشید هر روز می تابد
بر روی پرنده ها و زنبورهای عسل،وبر روی درخت های سیگارت
آبمیوه ها فواره می زنند،جایی که پرنده آبی ترانه می خواند
در کوهستانهای آب نبات
همه پلیس ها پاهایشان چوبی است
و سگ های بزرگ،همه دندان های پلاستیکی دارند
و مرغ ها بر روی تخم های عسلی می خوابند
درخت کشاورزان پر از میوه است
و انبارها پر از یونجه هستند
اوه،من ناگزیر به رفتن هستم،جایی که هیچ برفی نیست
جایی که باران نمی بارد،باد نمی وزد

در کوهستانهای بزرگ آب نبات
جوراب هایت را هیچ وقت عوض نمی کنی
و نهرهای باریک الکل
از صخره ها پایین می تراوند
مامورهای قطار باید کلاه هایشان را کج بگذارند
و گردن کلفت های راه آهن کور هستند
آنجا دریاچه ای از تاس کباب هست،همچنین ویسکی
می توانید دورتادور آنها پارو بزنید،با یک قایق بزرگ

در کوهستانهای بزرگ آب نبات
زندانها از حلبی درست شده اند
می توانید دوباره علنا پیاده روی کنید
به محض انکه آنجا رفتید
آنجا هیچ بیل کوتاهی نیست
نه هیچ تبری،اره یا کلنگی
من مقیم جایی خواهم شد که شما تمام روز می خوابید
اونجا آنها آن احمق بی شعوری که کار را اختراع کرد را دار زدند
در کوهستان های بزرگ آب نبات

برای شما می بینم که همه اینها اتفاق می افتد
در کوهستان بزرگ آب نبات

پ.ن:شعر از ترانه تیتراژ فیلم "ای برادرکجایی"ساخته برادران کوئن


عظمت و اندوهِ تنهایی

دختر کارخانه کبریت تنها،تنهاست و چیز دیگری نیست.حتی دختر کارخانه کبریت هم نیست. چون هر روز فکر می کند نباید در کارخانه کبریت کار کند.او فکر می کند باید لباس هایی بپوشد بهتر از اینکه اکنون می پوشد.پس او تنها،لباسهایی را که می تواند بپوشد را نمی پوشد بلکه چند دست لباسی را هم که نمی تواند بپوشد را هم می پوشد و تنها در کارخانه کبریت سیر نمی کند.بل روزها در حال خرید است و شبها در حال رقص در کاباره.
پس او تنها،تنها نیست،کسانی هم هستند در کنار او.همچون پسری که با او در کافه می رقصد. با او می نوشد و او را نگاه می کند.


دختر کارخانه کبریت تنهاست.و تنها چیزی که هست این است که تنهاست.چون پدر و مادرش در خلسهِ آخرِ ماه و دستمزدِ او در دنیایی دیگر هستند.دنیایی که دختر کارخانه کبریت راهی بدان ندارد. او تلاش می کند تا بفهمد دنیای پدر و مادرش چه رنگی ست.در آن دنیا چطور می رقصند و چطور آواز می خوانند. چه می نوشند و چطور همدیگر را می بوسند یا اگر یک روز همدیگر را نبینند چطور می میرند.
دختر کارخانه کبریت دنیایش را به پدرش نشان می دهد.اما پدر او را کتک می زند و بعد دوباره به دنیای خودش می رود و دختر کارخانه کبریت را راه نمیدهد.
دختر کارخانه کبریت چاره ای نمی بیند جز اینکه پدر و مادرش را از دنیایشان نجات دهد.با یک شیشه سم.هر چند باعث شود که او تا ابد به دنیای جدیدی وارد شود:دنیای موشها.دنیای نرده ها. دنیای دیوارها.

پ.ن۱:دختر کارخانه کبریت ساخته آکی کوریسماکی کارگردان فنلاندی است.این فیلم همچون تمام کارهای کوریسماکی در دنیایی اتفاق می افتد که خالقش خود کوریسماکی است.نقطه مشترک تمام کارهای کوریسماکی شخصیت های تنها و گوشه گیر،فضای خاکستری مایل به سیاه و تلاشِ شخصیت ها برای برون رفت است.اما برون رفت،همچون رفتن به دنیایی دیگر نیست بلکه رفتن به آنجاست که نیست. در داستانهای کوریسماکی شخصیت ها برای برون رفت به دنبال بهترین راه نیستند.برای آنها تنها یافتن راهی هر چند غلط غنیمتی است.همچون کاری که دختر کارخانه کبریت می کند.او پدر و مادرش را با سمی که درنوشیدنی شان می ریزد می کشد.همچون قتلی که مرد جوان در فیلم جنایات و مکافات می کند.
پ.ن۲:برون رفت موهبتی است که کوریسماکی به قیمت گزافی به آدمهایش،به مخلوقاتش می بخشد. همچون هدیه ای که کارگردانهای فیلم های نوار کلاسیک چند دهه پیش در پایان به آدمهایشان می دادند. همچون پایان فیلم سامورایی.آنجا که آلن دلون تنها می ماند. و فکر می کند تنها روش ممکن این است که همچون سامورایی ها،به نیست متوسل شود.برای این آدمها عاقبتی وجود ندارد و این راه رستگاری آنهاست.
پ.ن۳:عکس ها از فیلم دختر کارخانه کبریت فیلم صامت مبهوت کننده آکی کوریسماکی.

چیزهایی می بینم که تو نمی بینی.

الکساندر سکوت می کند.تا می تواند حرف نمی زند.تا می تواند سکوت می کند.
پدر می میرد.مادر او را مجبور می کند از یک کشیش برای دروغی که گفته معذرت خواهی کند. او این کار را به آسانی انجام می دهد.همچون دروغی که گفته.
اما چه کسی می داند الکساندر دروغ گفته.آیا فاصله ای هست بین دروغ و واقعیت؟
مادر با کشیش ازدواج می کند و از الکساندر می خواهد خودش را هملت دیگری نداند و خانه کشیش را کاخ السینوری دیگر.مادر مطمئن است که همه چیز خوب پیش می رود. اما چه کسی از همه چیز مطمئن است؟
کشیش آنها را در خانه زندانی می کند.الکساندر را به خاطر دروغ های دیگرش تنبیه می کند. کشیش با زندانی کردن آنها می خواهد خانواده پاک خود رانگه دارد.
اماهر اتفاقی می تواند بیفتد.
هر اتفاقی محتمل و شدنی است.
زمان و فضا ابدی نیستند.در یک چارچوب سست از واقعیت،چرخش تصورات،طرحهای جدیدی را درست می کنند.

پ.ن:عکس از فیلم فانی و الکساندر شاهکار به یاد ماندنی اینگمار برگمان

پ.ن:این روزها فکر میکنم کسی رویاهایم را دستکاری می کند چون دیگر نمی خواهم آنی باشم که دیروز می خواستم اما همانی هستم که دیروز بودم.پس سوالی پیش می آید:کدام یک واقعی هستیم؟من یا تصوراتم؟

متن بدون عنوان

وقتی تو را می شناسم.وقتی بریام تکراری می شوی یعنی تو را کشف کرده ام  و برت واحاطه پیدا کرده ام.وقتی برایم تکراری می شوی بهتر است بمیری یا گورت را گم کنی چون من به دنبال کشف جدیدتری هستم. 
یادم آمد.

تو کنارم نشسته بودی و من داشتم سازم را تمیز می کردم.آخرین روز بهار بود و من هیچ میل نداشتم باز هم به این فکر کنم که بهار چقدر زود گذشت.همیشه همین طور است بهار که تمام می شود بر میگردم می بینم بهار خیلی زودتر از آنی تمام شد که بتوانم برایت نغمه ای زیبا بزنم.

باز هم دارم فراموش شده ها را به یاد  می آورم.تو تنها نبودی.قلم نقاشی ات هم با تو بود و یک بوم سفید که داشتی دنبال چیزی می گشتی که تصویرش را بکشی.
من به تو پیشنهاد کردم.اما این یک پیشنهاد ساده نبود.اندکی زیرکی ام در آن دخیل بود.
از تو خواستم چیزی بکشی مثل حرارت این آفتاب.مثل لطافت صورت بچه ها.نمی دانم تو باید تشخیص بدهی که چه می توانی بکشی اما اگر من بودم تنهایی را نقاشی می کردم.
-تنهاییِ چه کسی را.
-خودِ تنهایی را.واژه را نه.خودش را.از همه واژه ها گریزانم.
و تو سکوت کردی.بوم را گوشه رها کردی و قلمت را در دستت گرفتی و کمی در هوا بازی دادی.
راستی چرا دیروز توی ایستگاه قطارُدر جواب من که گفتم چیزی نمی دانم گفتی تو همه چیز می دانی؟
قطار که می رفت به این فکر می کردم.تمام دیشب را در همان اطراف پرسه می زدم و به این فکر می کردم که چرا آنروز نتوانستی چیزی بکشی.بومت گوشه ای ماند و تو برگشتی به سمت من.
-می توانی نغمه بی قراری را بزنی.
-بی قراریِ چه کسی را؟
-خودِ بی قراری را.کسی در میان نیست.از واسطه ها بیزارم.
سازم را بر می دارم.حالا دیگر نیاز ندارم چیزی را به یاد بیاورم.همه چیز در زمان حال رخ می دهد.گذشته ای وجود ندارد.هر چه تلاش می کنم نمی توانم بی قراری راُ،تنهایی و پرسه زدن در خود را بزنم و بعد ساز را کنار بومت می گذارم و به ایستگاه بر میگردم تا بگویم که هیچ نمی دانم.

پ.ن:چیز جدیدی کشف کرده ام.بسیار سرمستم.اما نمی توانم این چیز جدید را بنویسم.نمی توانم بگویم.روی بوم هم نمی توانم پیاده اش کنم. حتی نمی توانم فکری هم درباره اش بکنم.

پ.ن۲:نقاشی: رنگ پاشی از جکسن پولاک.