وقتی تو را می شناسم.وقتی بریام تکراری می شوی یعنی تو را کشف کرده ام  و برت واحاطه پیدا کرده ام.وقتی برایم تکراری می شوی بهتر است بمیری یا گورت را گم کنی چون من به دنبال کشف جدیدتری هستم. 
یادم آمد.

تو کنارم نشسته بودی و من داشتم سازم را تمیز می کردم.آخرین روز بهار بود و من هیچ میل نداشتم باز هم به این فکر کنم که بهار چقدر زود گذشت.همیشه همین طور است بهار که تمام می شود بر میگردم می بینم بهار خیلی زودتر از آنی تمام شد که بتوانم برایت نغمه ای زیبا بزنم.

باز هم دارم فراموش شده ها را به یاد  می آورم.تو تنها نبودی.قلم نقاشی ات هم با تو بود و یک بوم سفید که داشتی دنبال چیزی می گشتی که تصویرش را بکشی.
من به تو پیشنهاد کردم.اما این یک پیشنهاد ساده نبود.اندکی زیرکی ام در آن دخیل بود.
از تو خواستم چیزی بکشی مثل حرارت این آفتاب.مثل لطافت صورت بچه ها.نمی دانم تو باید تشخیص بدهی که چه می توانی بکشی اما اگر من بودم تنهایی را نقاشی می کردم.
-تنهاییِ چه کسی را.
-خودِ تنهایی را.واژه را نه.خودش را.از همه واژه ها گریزانم.
و تو سکوت کردی.بوم را گوشه رها کردی و قلمت را در دستت گرفتی و کمی در هوا بازی دادی.
راستی چرا دیروز توی ایستگاه قطارُدر جواب من که گفتم چیزی نمی دانم گفتی تو همه چیز می دانی؟
قطار که می رفت به این فکر می کردم.تمام دیشب را در همان اطراف پرسه می زدم و به این فکر می کردم که چرا آنروز نتوانستی چیزی بکشی.بومت گوشه ای ماند و تو برگشتی به سمت من.
-می توانی نغمه بی قراری را بزنی.
-بی قراریِ چه کسی را؟
-خودِ بی قراری را.کسی در میان نیست.از واسطه ها بیزارم.
سازم را بر می دارم.حالا دیگر نیاز ندارم چیزی را به یاد بیاورم.همه چیز در زمان حال رخ می دهد.گذشته ای وجود ندارد.هر چه تلاش می کنم نمی توانم بی قراری راُ،تنهایی و پرسه زدن در خود را بزنم و بعد ساز را کنار بومت می گذارم و به ایستگاه بر میگردم تا بگویم که هیچ نمی دانم.

پ.ن:چیز جدیدی کشف کرده ام.بسیار سرمستم.اما نمی توانم این چیز جدید را بنویسم.نمی توانم بگویم.روی بوم هم نمی توانم پیاده اش کنم. حتی نمی توانم فکری هم درباره اش بکنم.

پ.ن۲:نقاشی: رنگ پاشی از جکسن پولاک.