روز ملی و باستانی ولنتایم

ولنتاین را فراموش کن.

همه روزهای سال برایت می میرم.

پ.ن۱: یکی از همکاران اول صبح پیامک داد که برایش یک اس ام اس با مضمون ولنتاین( یا به قول خودش ولنتایم) بفرستم.
فکر کردم به این که اصلا حواسم  نیست که باید گاهی هم حواسم به این جور چیزها باشد.انگار خیره شده ام به نقطه ای و قرار نیست چشم از آن بردارم.
کمی فکر کردم و بعد یکی از هایکوهای براتیگان را بازنویسی و تصحیح کردم و ولنتاینی کردم و فرستادم برای دوستم. او هم تشکر کرد و فکر کنم خیلی زود فرستاد برای دوست دخترش.الان معلوم نیست این هایکوی بازنویسی شده، چند بار بین عشاق رد و بدل شده.
اصل شعر براتیگان این است:

عشق را فراموش کن

می خواهم در گیسوان زردت بمیرم.

پ.ن۲:راستش اگر می دیدمت،می دیدمش،یا اصلا اگر وجود داشت،یا روزی دستم به تو،به او،به دامنش می رسید ولنتاین برایم مفهومی نداشت.چون در همان روز اول،بی هیچ مناسبت خاصی ،بی هیچ مناسک و آدابی برایش،برایت می مُردم.

برای سالروز برشت

Ich will mit dem gehen, den ich liebe


Ich will mit dem gehen, den ich liebe

Ich will nicht ausrechnen, was es kostet.
Ich will nicht nachdenken, ob es gut ist.
Ich will nicht wissen, ob er mich liebt.
Ich will mit ihm gehen, den ich liebe.

 

 

می خوام با کسی که عاشقشم از این خراب شده بزنم به چاک 

 

 

می خوام با کسی که عاشقشم از این خراب شده بزنم به چاک 

نمی خوام بنشینم و حساب و کتاب خرجش را بکنم 

نمی خوام به این فکر کنم که چه اتفاقی ممکنه بیافته

حتی نمی خوام بدونم که اونم عاشق من هستش یا نه ؟


من فقط می خوام با کسی که عاشقشم از این خراب شده بزنم به چاک .

پ.ن:در روز تولد برشت، چه خوب است خواندن شعری از او و دل انگیز.

یک خبر شاید بد

چه ساده!
یا غم انگیز؟
شادان.
گرفته.
اصلا تمام احساسات
احساسات بی معنا
در مقابل آن نگاه
که چه ساده
شبی بسته می شود.

پ.ن۱:امشب یکی از دوستانم پیامک داد و خداحافظی کرد و گفت که قصد دارد چند ورق قرص بخورد و خودکشی کند.یعنی احتمالا فردا صبح دیگر چنین دوستی ندارم.

پ.ن۲:ناخودآگاه یا موشت برسون افتادم. یاد همه فیم های برسون.یاد همه فیلم ها و یاد سینما و بعد یاد هنر و ذات هنر افتادم و فکر کردم به اینکه چه رابطه ای هست بین خودکشی و هنر که آن  فکر مبدا مرا به این مقصد تفکر کشاند.
تماشای هنر و مشغول شدن با هنر دیگران همیشه برای من یک پناهگاه یا شاید گریزگاه بوده. و بعد یاد گریز افتادم.آنجا که کسی می گریزد اما رد پایی از خود به جا می گذارد.رد پایی عمدی.این وسوسه انسان فرّار. که نشان دهد نمانده.گریخته.کسی او را نگریختانده. خود گریخته.خود نمانده.انسان فرّار مسیر سخت را طی می کند و در هر گذری که به دوراهه ای می رسد با نشانه ای نشان می دهد که از کدام سمت رفته.
وقتی می گریزد همچون هنری که ردپایی از انسان گریخته است ردی می گذارد و گاه برمی گردد و در دل می خواهد کسی دنبالش بیاید اما نمی آید.مانند دوست من که زنگ می  زند تا خداحافظی کند اما این خداحافظی نیست .به دنبال یک تعقیب کننده می گردد. نمی داندکه من خود در میان گریختنم.

به پاس کتاب ذوب شده نوشته عباس معروفی

چِک.

مقرر می شود،دستها بسته و پاها هم.
روی یک نیمکت چوبی خیره به روبرو با هراسی از چیزی نامعلوم در روز اول و امید برای رهایی.
باز جو  می آید و دستها هنوز بسته است و پاها هم.روی نیمکت چوبی با هراس از بازجو و باز از چیزی نامعلوم.

چِک.

مقرر شده است هر دو ثانیه یک بار ،بی هیچ تاخیری قطره آبی بیفتد روی پیشانی و هر قطره همچون چکشی با شد که تا مغز و جمجمه رسوخ می کند.

چِک.

همسر و فرزند؟
تنها تصویر گنگی بوده اند.
خانه و کتابها؟
شغل؟
زندگی؟
دوست داشتن؟
بوسه در خلوت؟
تنها زمانی ،بوده اند و حالا تصاویر گنگی هستند و مقرر شده دیگر نباشند.

چِک.

بازجو.

چِک.

سلول انفرادی.

چِک.

بازجو.

قطرات.قطرات.

چیزی نامعلوم.

و این از مقررات است و خداوند شما را به عذابی دردناک بشارت می دهد.

پ.ن:انسان موجودی گرفتار است.هر اتفاقی انسان را اسیر تر می کند.
انسان موجودی تنهاست.هر حادثه ای او را تنهاتر می کند.
انسان موجودی طغیان گر است.هر اتفاقی او را طغیانگرتر به سمت طغیان بیشتر می برد.
انسان عصیانگری است و هر اتفاقی،و هر سکونی او را به سمت عصیان بیشتر می کشاند.