اینک دلیل می آورم

اینک دلیل می آورم
دلیل می خواستی که چرا باید
پرندگان را در باران
صدا کرد-دانه داد
دلیل می خواستی
که چگونه روز را باید آغاز کرد.

همه این هفته را
که از من بی خبر بودی
در خانه ماندم
به دنبال دلیل بودم
که برای تو بگریم.
بارانی نیست
گرمای تیرماه
آوازی در کنار همهمه های:مدام،سربی رنگ
این پرنده ای
که دوباره آرزوی قفس دارد
اما در خانه ی تو.

من همه این هفته نتوانستم
دلیل بیاورم:
که این آوازی است
از پرنده ای در کنار همهمه های مدام،سربی رنگ
که می خواهد دوباره به قفس برود
در قفس بمیرد
اما در خانه تو.

پرنده دلیل آورد.

از کتاب عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود
احمدرضا احمدی

کیچ و هنر آوانگارد

منتقد هنری بریتانیایی به نام کلایو بل در سال 1914 در یکی از آثار خود می نویسد:"اگر می خواهیم اثر هنری را درک کنیم و به ارزش هنری آن پی ببریم باید زندگی را کنار بگذاریم".
گریننربرگ با الهام از این دیدگاه به این نکته اشاره می کند که اگر می خواهیم وارد دنیای هنر شویم باید بار سنگین اجتماع،سیاست،منطق و اخلاقیات ر از دوش خود برداریم.همه ی اینها مانع می شوندکه حقیقت هنر را دریابیم.
او خاطر نشان می کند پول همیشه هنر را در خود محصور کرده است و مدرنیسم(در اواسط قرن نوزدهم) می خواست بازاری پر رونق از طبقه ی متوسط را برای هنر توسعه دهد.از نظر گرینبرگ،عوامل اقتصادی و اجتماعی مانند نگارخانه ها،حامیان هنرو کلکسیونر ها در یک طبقه ی مرفه،چیزی از ناب بودن مدرنیسم نمی کاهد،بلکه می تواند شرایط مساعدی را برای رشد یک هنر مستقل فراهم آورد.
کیچ دائما فرهنگ اصیل را تهدید می کند.در مقاله گرینبگ،کیچ در دو معنا به کار رفته است.از یک طرف،کیچ نوعی شبه هنر احساساتی است که محصولات سنگین فرهنگ متعالی را می دزدد.شاید بتوان کار برخی از نوازندگان موسیقی سرگرم کننده و ،در دنیای نقاشی،آثار هنرمندانی را که برنامه هایی تلوزیونی تحت عنوان نقاشی برای لذت و سود عرضه می کنند از این نوع دانست.گرینبرگ نوع بی ارزش فرهنگ متعالی را نیز در این تعریف می گنجاند.می توان نقاشی های احساساتی بسیاری از هنرمندان عصرویکتوریا را نمونه های بارزی از این آثار سبک دانست.
از طرف دیگر،گرینبرگ با آمیزه ای از نفرت و تمسخر درباره ی کیچ می گوید:
"آلمانی ها به چیزهای زیادی عنوان شگفت انگیزکیج می دهند که از آن جمله می توان به هنر و فرهنگ عامه پسند و تجاری ،جلد مجلات،تصاویر،تبلیغات داستان های بازاری پر زرق و برق،نشریات فکاهی مصور،موسیقی تین پان الی،رقص استپ،فیلم های هالیوودی و غیره اشاره کرد."
با این حال تنها چیزی که در بین این فرم های متنوع هنری مشترک است این است که همه ی آنها مظاهر فرهنگ توده ای یا عامه پسند هستند.به نظر می رسد گرینبرگ حق دارد آنها را رد کند.تنها چیزی که او قبول می کند هنر و ادبیات متعالی است یعنی چیزی که به موقعیت به اصطلاح مستقل و قائم به ذاتی دست می یابد که گرینبرگ در کتاب به سوی لائوکوئون جدیدتر به صورت کلی مطرح کرده بود.فرهنگ متعالی و کیچ دو دنیای متفاوتند و نمی توان آنها را با هم آشتی داد.هر تلاشی در جهت کم رنگ کردن یا عبور از مرزهای بین این دو،تنها یک فاجعه ی هنری به بار خواهد آورد.
اگر با دیدن هنر متعالی،آن را تشخیص ندهیم.احتمالا این ماییم که مقصریم نه دیدگاه قاطع گرینبرگ.همه اینها در مورد ذوق و سلیقه ی خودشان اعتماد به نفسی باورنکردنی دارند و به نظر میرسد همگی اینها معتقدند که بر خلاف توده مردم،معیار صحت و فضیلت را در عرصه ی فرهنگ در دست دارند.رویکرد پست مدرنیستی این طرز تفکر را خودخواهانه و گمراه می داند.

دغدغه سانچو پانزا

دن کیشوت همانطور که به مهترش خیره بود گفت:ای سانکوی احمق.حالا که قرار است توی فرومایه حاکم یک جزیره شوی چرا غمگین و افسرده شدی.

سانکو رو به اربابش گفت:قربان،این بزرگی شما را می رساند که در دنیای پهناوری که فتح میکنید جزیره ای را به من می دهید اما مشکل اینجاست که زن من اصلا شبیه ملکه ها نیست.

پ.ن:عکس بالا کپی نقاشی دن کیشوت اثر پابلو پیکاسو است.

حتی عشق هم نمی داند محسن عزیز

دیگر عشق هم نمی داند
من از فروغ روی تو بر خاستم
نه از صلابت نگارگران


من از طلاگونه نامت
نه از غلظتی که بر جان عزیزان ریختی

من از جان تو بر خاستم
نه از افسار بیگانه خدایان
من از چشم تو برخاستم
نه از بهین نامه ای که بر نام جهل گشادی
نه از دل شنگی مداوم مرگ بی قرار

دیگر عشق هم نمی داند
من از فروغ روی تو بر خاستم
که دیگر میل بازتابش نیست
دیگر بر گنجینه دانایان لگام پُرسری  نمایان است

دیگر مرگ خفته است
دیگر مرگ خفته  هم نمی داند
که من از شور تو برخاستم

از انعکاس حضور تو

 پ.ن:از آلبوم بوسه های بیهوده محسن نامجو

کتابهایی که می خواهم از نمایشگاه بخرم

امسال هم اگر قسمت باشد همچون چندین سال گذشته سری به نمایشگاه میزنم و کتابهایی که از قبل لیست کرده ام را می خرم.البته وقتی کرایه ماشین و هزینه های جانبی را با تخفیف نمایشگاه حساب کنیم تقریبا یر به یر می شود و من در اصل تخفیفی نگرفته ام اما خب؛نمایشگاه همیشه برای من یک خرید ساده نبوده.وقتی لای کتابها با خودم می چرخم و هزاران کتاب و هزاران خریدار کتاب را می بینم یکجور دل گرمی برای کار کردن در وجود خودم می بینم.اینکه خدا هنوز ما مردم ایران را دوست دارد که اینطور فضای فرهنگی خوبی را بر خلاف خیلی از فضاهای فرهنگی که در این چند سال کمرنگ شده یا مرده را زنده نگه داشته.هر چند همین را هم با برخی تصمیمات مغرضانه تاحدودی خراب کرده اند.
امسال تصمیم دارم چند کتاب مجموعه ای بخرم.همچون کلیدر دولت آبادی،در جستجوی زمانهای از دست رفته مارسل پروست و مجموعه هزار و یک شب.بعد اگر پولی باقی ماند چند تا از کتاب های بابک احمدی درباره هرمونوتیک و نشانه شناسی در متن و بعد کتاب مدرنیسم گلن وارد و بعد باز هم اگر پولی ماند،کتاب دو جلدی فلسفه هنر معاصر.

وقتی خسته می شوم.

تمام روز را کار کرده ای و بعد رفته ای در یک جلسه داستان خوانی شرکت کرده ای.بعد با یکی از دوستان رفته ای روی یک نیمکت از نیمکتهای پارک نشسته ای.مامور پلیس آمده گفته که تو نباید اینجا بنشینی.چون این قسمت مخصوص زنان و متاهل هاست و تو با عصبانیت از مامور میپرسی که آیا او خواجه حرمسراست که دارد به تنهایی و مجرد داخل این قسمت میچرخد.مآمور تو را به خاطر بی احترامی به مامور دولت بازداشت موقت میکند.و بعد با دادن تعهدی آزاد میشوی.تعهد میدهی چون حوصله نداری که شب را در بازداشتگاه سپری کنی.اما تعهد به چه؟به اینکه دیگر سوال نکنی؟به اینکه دیگر حرف نزنی؟یا در پارک ننشینی؟هیچکدام.
تعهد میدهی دیگر احساس وجود نکنی.فردیتت به گند کشیده میشود.برمیگردی و قدم زنان راه خانه را درپیش میگیری.
در راه با یک راننده تاکسی جر و بحث میکنی.اما دیگر قوه قضاوتت کار نمیکند تا ببیند تقصیر که بوده.
تقصیر که بوده؟شاید اگر تو هم مثل آن راننده تمام روز را صدای بوق لعنتی ماشینها را می شنیدی همین رفتار را داشتی.
بالاخره به خانه میرسی.
                                               *********

خسته ای.
                                               *********

بعد از خوردن چای تصمیم میگیری دوش بگیری.این کار را انجام میدهی و حالا مانده ای تا انتهای شب و تمام شدن سرنوشت این شب چکار کنی.کتاب اشعار فروغ فرخزاد را در دست میگیری و با خواندن سطحی و روزنامه وار اشعار سعی میکنی فضای فکرت را عوض کنی.اما شعرها دقیقا تورا به جایی سوق میدهند که هستی.حوصله فیلم دیدن نداری.برمیخیزی و اندکی در حیاط قدم میزنی و بعد به اتاقت برمیگردی و روزنوشت روزانه ات را با نام(وقتی خسته میشوم) مینویسی.

"دلم گرفته است.
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج میشود
                                                                  ،خاموش
نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این
                                                                     گل شب بوست

نه،هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
وفکر می کنم
که این ترنم حزن تا ابد شنیده خواهد شد"

بعد از نوشتن روزنوشتت،به اتاق مجاور،جایی که مادرت(مادر پای سماور ایستاده تنهایت)،ایستاده میروی و از او میخواهی دمی سماورش را ترک کند و بیاید کنارت بنشیند.
مادر میگوید چرا خسته ای.
و تو میگویی:شانه هایم درد میکند.
و او با دستان چروکیده اما مهربان و لطیفش دقایقی شانه ات را ماساژ میدهد.
و تو سوالی را که دقایقی است آماده کرده ای از مادرت می پرسی.
"وقتی جوون بودی.خسته که میشدی چکار میکردی"
چشمان مادر می فهمد سوالت از کجا نشات میگیرد.پس دیگر منظورت را از این سوال نمی پرسد.
مادرت می گوید:وقتی جوان بودیم.آن روزهای دور،هر وقت خسته بودیم،می خوابیدیم.
وتو الان می خواهی بخوابی.شب خوبی داشته باشی.

پ.ن:عکس از فیلم ماه ساخته برناردو برتولوچی