تمام روز را کار کرده ای و بعد رفته ای در یک جلسه داستان خوانی شرکت کرده ای.بعد با یکی از دوستان رفته ای روی یک نیمکت از نیمکتهای پارک نشسته ای.مامور پلیس آمده گفته که تو نباید اینجا بنشینی.چون این قسمت مخصوص زنان و متاهل هاست و تو با عصبانیت از مامور میپرسی که آیا او خواجه حرمسراست که دارد به تنهایی و مجرد داخل این قسمت میچرخد.مآمور تو را به خاطر بی احترامی به مامور دولت بازداشت موقت میکند.و بعد با دادن تعهدی آزاد میشوی.تعهد میدهی چون حوصله نداری که شب را در بازداشتگاه سپری کنی.اما تعهد به چه؟به اینکه دیگر سوال نکنی؟به اینکه دیگر حرف نزنی؟یا در پارک ننشینی؟هیچکدام.
تعهد میدهی دیگر احساس وجود نکنی.فردیتت به گند کشیده میشود.برمیگردی و قدم زنان راه خانه را درپیش میگیری.
در راه با یک راننده تاکسی جر و بحث میکنی.اما دیگر قوه قضاوتت کار نمیکند تا ببیند تقصیر که بوده.
تقصیر که بوده؟شاید اگر تو هم مثل آن راننده تمام روز را صدای بوق لعنتی ماشینها را می شنیدی همین رفتار را داشتی.
بالاخره به خانه میرسی.
*********
خسته ای.
*********
بعد از خوردن چای تصمیم میگیری دوش بگیری.این کار را انجام میدهی و حالا مانده ای تا انتهای شب و تمام شدن سرنوشت این شب چکار کنی.کتاب اشعار فروغ فرخزاد را در دست میگیری و با خواندن سطحی و روزنامه وار اشعار سعی میکنی فضای فکرت را عوض کنی.اما شعرها دقیقا تورا به جایی سوق میدهند که هستی.حوصله فیلم دیدن نداری.برمیخیزی و اندکی در حیاط قدم میزنی و بعد به اتاقت برمیگردی و روزنوشت روزانه ات را با نام(وقتی خسته میشوم) مینویسی.
"دلم گرفته است.
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج میشود
،خاموش
نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این
گل شب بوست
نه،هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
وفکر می کنم
که این ترنم حزن تا ابد شنیده خواهد شد"
بعد از نوشتن روزنوشتت،به اتاق مجاور،جایی که مادرت(مادر پای سماور ایستاده تنهایت)،ایستاده میروی و از او میخواهی دمی سماورش را ترک کند و بیاید کنارت بنشیند.
مادر میگوید چرا خسته ای.
و تو میگویی:شانه هایم درد میکند.
و او با دستان چروکیده اما مهربان و لطیفش دقایقی شانه ات را ماساژ میدهد.
و تو سوالی را که دقایقی است آماده کرده ای از مادرت می پرسی.
"وقتی جوون بودی.خسته که میشدی چکار میکردی"
چشمان مادر می فهمد سوالت از کجا نشات میگیرد.پس دیگر منظورت را از این سوال نمی پرسد.
مادرت می گوید:وقتی جوان بودیم.آن روزهای دور،هر وقت خسته بودیم،می خوابیدیم.
وتو الان می خواهی بخوابی.شب خوبی داشته باشی.
پ.ن:عکس از فیلم ماه ساخته برناردو برتولوچی