سیزیف
ساعت هشت صبح بود. دو ساعت بود از خواب بیدار شده بودم و سه تا محله را زیر پا گذاشته بودم و این اولین نفری بود که می دیدم. پدر نایب علی. پدر نایب علی اسم نداشت. اسمش همین بود. یک جورهایی مثل پدر پسر شجاع بود. ما هیچکدام نمی دانستیم اسمش چیست. خودش را اگر روزگاری می خواستیم صدا کنیم حاجی صدا می کردیم که در هر قرن یکبار پیش می آمد که این یکبار را من آن روز صبح جمعه تجربه کردم. پدر نایبعلی بودن یک اندوه مضحک بود. پدر یک دیوانه بودن. یک منگول که هیچ آزاری برای دیگران ندارد و سعی می کند که به دیگران کمک هم بکند اما کسی کمک او را نمی پذیرد چون او دیوانه است. همین. نایبعلی از آن دیوانه ها بود که حسابی تربیت شده بود. هیج وقت کثیف نمی گشت و همیشه کت و شلوار می پوشید. طبیعت چیزی بزرگ به او و خانواده اش بدهکار بود و آن هم شعور او برای منفعت طلبی بیش از حدی بود که آدمهای عاقل داشتند و او نداشت و برای همین او یک دیوانه بود و بقیه عاقل. پدر نایبعلی چند سالی بود که نمی توانست درست و حسابی راه برود. آن موقعها که پای راه رفتن داشت هر روز صبح شش از خواب بیدار می شد و تا اذان مغرب که به خانه می رفت شاید حدود بیست بار تا سر کوچه می امد و روی پله ها می نشست و بعد از چند دقیقه می دید که خبری نیست و به خانه برمی گشت. از روزی که دیگر نمی توانست راه برود هم خودش را روی زمین می کشید و به سر کوچه می رسید و می دید که خبری نیست و دوباره کون خیزان به خانه برمی گشت اما دلش تاب نمی آورد. سیف الله می گفت که یک پسر داشته که هم سن نایبعلی بوده. شاید یک سال بزرگتر. می گفت نایبعلی خیلی زود بعد از برادرش به دنیا می آید برای همین اینطور منگول میشود. اسپرمش کامل نبوده. رحم مادرش هنوز جای مناسبی برای پرورش یگ جنین نبوده. به هر جهت برادر بزرگتر نایبعلی شش ساله بوده که از خانه بیرون می زند و دیگر برنمی گردد. یکی می گوید او را دزدیده اند. یکی می گوید که او هم اختلال حواس داشته و رفته و دیگر راه خانه را پیدا نکرده. یکی هم می گفت که اصلا چنین پسری وجود نداشته. آن پسر توهم بوده. چون هیچکس از اهالی آن پسر را ندیده بودند. پدر نایبعلی اولین ساکن این محله بوده. آن موقعها یعنی سالهای اول دهه پنجاه کوچه شش متری محمدی معروف به کوچه مرادبرقی هنوز وجود نداشته و همه آن محله ها باغ انار بوده. ظاهرا اولین خانه را پدر نایبعلی در آن محله ساخته بوده. حتی مرادبرقی که وجه تسمیه کوچه وابسته به شهرت بی بدیل او بود هم برادر نایبعلی را به یاد نمی آورد. به هر جهت سیف الله می گفت که پدر نایبعلی در انتظار پسر دیگرش هر روز این مسیر را به سختی طی می کند و به این سر کوچه می آید تا شاید پسرش برگردد.
گفتم:سیف الله خب حتما چیزی بوده. چون اگر توهم بود یک بار هم به آن سر کوچه می رفت. چرا به این سر کوچه کلید کرده؟
گفت: خب توهم یعنی همین. وگرنه چه اهمیتی داشت که پسرش از کدام طرف رفته اگر بخواهذ برگردد از کوچه پشتی هم امکان برگشتن دارد. تازه اگر تا اینجا بیاید لنگ این صد متر نمی ماند. حتما تا خانه را هم می تواند برود. این بابا توهم زده. ناکامی تولید نایبعلی را در یک موجود خیالی می خواهد جبران کند.
آن روز صبح ساعت هشت تازه پدر نایبعلی را دیدم که رسید سر کوچه. نگاهی به من کرد و گفت: کسی را ندیدی که از آن طرف بیاید؟ پسری که دیوانه نباشد؟
گفتم: نه. من کسی را ندیده ام که دیوانه نباشد. یعنی اصلا کسی را ندیده ام حاجی.
و بعد مثل سیزیف نگاه کرد به عقب. سنگ قل خورده بود و رفته بود پایین. رفت که بیاردش.