رضا آن روز دلش شور می زد. از صبح زود. وقتی وارد کارگاه قالیبافی شد استرس داشت. حتی وقت صبحانه هم گفت که دلم شور می زند. اما زیاد روی آن مکث نکرد. رضا در یک خانواده پر جمعیت زندگی می کرد. نه تا برادر بودند. آن وقت ها اگر چند تا دختر پشت سر هم به دنیا می آمدند اسم یکی را می گذاشتند قزبس. قز در ترکی به معنای دختر است. یعنی به خدا، به کسی که قرار بود جنسیت بچه را تعیین کند می گفتند بس است دیگر. شورش را در آوردی. اما در خانواده رضا قضیه فرق داشت. نه تا پسر پشت سر هم آمده بودند. هر طرف بیست متری مطهری را نگاه می کردی یکی از آن نه برادر را می دیدی. رضا و دو تا از برادرهایش در کارگاه قالیبافی کار می کردند. رضا طرفدار استقلال بود و چون برادر بزرگتر بود همه برادرها هم طرفدار استقلال بودند. آن روزها عابدزاده در استقلال بازی می کرد. بازی های پکن تازه تمام شده بود. عابدزاده چند تا پنالتی گرفته بود و جایگزین خوبی شده بود برای حجازی. آن روزها اغلب بحثها بحث فوتبال بود. نه بحث انرژی هسته ای بود و نه بحث سیاسی. تنها بحث فقط بحث فوتبال بود. اما رضا زیاد بحث فوتبال نمی کرد. اصلا آنطور که باید طرفدار نبود. فوتبالی نبود. آن روز صبح دلش شور می زد. استرس داشت. ساعت ده صبح بود که برادر ششم یعنی موسی سرش را از در زیرزمین وارد کرد و با هراس و فریاد داد زد: رضا رضا بیا. رضا بدو رضا بیا. بیا.
رضا رنگش پرید. حادثه ای که دلش را به شور انداخته بود از راه رسیده بود. رضا  قلابش را همانجا روی تخته بند قالی گذاشت و پابرهنه به طرف در دوید. به موسی رسید. هراسان پرسید چی شده چی شده؟
موسی هم عکس عابدزاده در حال رقص را نشانش داد و گفت: از آدامس در اومد. عابدزاده در حال رقص.
رضا همانجا خشکش زد. نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت. ناراحتی را برگزید مثل کسی که خرش از پل گذشته باشد. معلوم نیست در آن چند ثانیه چقدر دعا کرده بود که خبر چیزی در همین مایه ها باشد. یک پس گردنی خرج موسی کرد و گفت: کره خر. ریدم به خودم. به خاطر عکس عابدزاده اینطور داد می زنی. برو گمشو دیگه هم دم کارگاه نیا. همه به رضا می خندیدند. او هم خنده اش گرفته بود. نمی دانست چه بگوید. نشست و به بافتن ادامه داد. هوا گرم بود و این خودش استرس ایجاد می کرد.
ظهر شد به خانه رفتیم و همانطور سرپایی ناهار را خوردیم و به کارگاه برگشتیم. بعد از ظهرها نوار می خواند و همه ساکت کار می کردند. کسالت بعد از ظهر تابستان در سکوت آدمها و صدای ریشه زدن و ترانه ای که بسته به ذایقه صاحب ضبط صوت بود. اغلب ضبط صوت مال ما بود. من و برادرم از خانه می آوردیم و نوار هم خودمان می آوردیم. خیلی نوار داشتیم. داریوش. ابی. گوگوش. وفا. داود مقامی. عباس قادری. گلچین هم بود. تازه ساعت سه که می شد فک ها کار می کرد و خاطره و داستان ها شروع می شد. هر کس زمانی برای خودش کسی بوده. آقا سید که مرد میدان های تهران بوده و علی آقا هم قهرمان جنگ. از خیالها بیرون می زدیم و حرف می زدیم. وقت آنقدر زیاد بود که همه چیز را با جزییات تعریف می کردند. بزرگترها فقط حرف می زدند. کوچکترها مثل من اگر حرف می زدند کتک می خوردند. بهانه این بود که از کار غافل می شدیم. البته حرفی هم نداشتیم که بزنیم.
رضا دیگر دلش شور نمی زد. استرس نداشت. غرق صحبت بود. داشتند قرار می گذاشتند که با سه تای دیگر شریکی یک موتور سیکلت بخرند و بعد در روزهای هفته نوبتی سوار شوند. در ترتیب روزها مشکل داشتند و در مالکیت روز جمعه یا شب جمعه. چون وقتش زیادتر بود و انگیزه و کارآیی اش بیشتر.
حدود ساعت چهار بود که صدای موسی دوباره آمد. اینبار با آرامش. رضا را صدا می زد اما هر بار که می گفت رضا دو سه ثانیه طول می کشید. اسم رضا را آرام می کشید و مکث می کرد.
ررررررضضضضضضااااااا......رررررضضضضضاااااا. یه دقه بیا. رررررضضضضااااا
رضا وسط صحبت بود. گفت این کره خر باز اومد. اعصابش به هم ریخته بود. گفت باز چی میگی. چیه؟ ریدی تو اعصابم. به من چه عکس کدم دیوثی در اومده.
موسی خیلی کند و با آرامش و مکثهای زیاد در وسط جمله ها گفت: رررررضضضضااااا. مامانو و ممد رفتن مغازه مسلم گاز پرکن، گاز پیک نیک رو پر کنن. تو مغازه کپسول ترکیده مغازه آتیش گرفته. همه شون سوختن بردنشون بیمارستان.