قطار / داستانی از ریموند کارور
|
مترجم: اسدالله امرایی
اسم زن ميس دنت بود و اوايل آن شب هفتتيري را روبه مردي گرفته بود. او را وادار كرد كه زانو بزند و توي گلولاي براي زنده ماندن التماس كند. در حالي كه مرد دست به هر خس و خاشاكي ميانداخت و اشك در چشمانش ميجوشيد، زن لولهي تپانچه را رو به او گرفته بود و هر چه از دهانش درميآمد نثار مرد ميكرد. سعي ميكرد حالياش كند كه نميتواند با احساسات مردم بازي كند. گفته بود «بيحركت!» هرچند مرد به آشغالها چنگ ميزد و پاهايش را از ترس تكان ميداد. وقتي همهي حرفهايش را زد و هر چه به ذهنش ميرسيد بار او كرد، پايش را گذاشت پسِ گردنِ مرد و فشار داد و صورتش را لاي گل و لاي فرو برد. بعد رولور را گذاشت توي كيف دستياش و به ايستگاه راهآهن برگشت. روي نيمكتي در سالن انتظار خلوت نشست و كيف دستي را روي دامنش گذاشت. دفتر فروش بليت بسته بود، هيچكس آن دوروبر به چشم نميآمد. حتي پاركينگ ايستگاه هم خالي بود. چشمش روي ساعت ديواري بزرگ ماند. ميخواست ديگر به مرد فكر نكند و اين كه بعد از رسيدن به مقصود خودش با او چطور رفتار كرده بود. اما او هم از ياد نميبرد كه مردك وقتي به زانو افتاد چه التماسي ميكرد و از بينياش چه صداهايي درميآورد. نفس عميقي كشيد، چشمانش را بست و منتظر شنيدن صداي قطاري شد. در اتاق انتظار باز شد. ميس دنت به آن طرف نگاه كرد و ديد كه دو نفر آمدند تو. يك نفر پيرمردي سفيدمو بود با كراوات سفيد ابريشمي، آن يكي زني ميانسال كه سايهي چشم و ماتيك زده بود و دامني بافتني و قرمز رنگ بهتن داشت. هوا سرد شده بود اما هيچكدامشان كت بهتن نداشتند و پيرمرد پابرهنه بود. در آستانهي در ايستادند، انگار از اينكه كسي را در اتاق انتظار ميديدند جا خوردند. سعي كردند طوري رفتار كنند كه گويي حضور او خيلي مايهي نااميدي نيست. زن چيزي به پيرمرد گفت كه ميس دنت نفهميد چه گفته است. دوتايي آمدند داخل. به نظر ميس دنت اينطور ميآمد كه آنها حال و هواي آشفتهاي دارند، انگار همين حالا با عجله از جايي دررفته بودند و هنوز فرصت صحبت كردن دربارهي آن را نداشتهاند. ميس دنت فكر كرد شايد مشروب زيادي هم نوشيده باشند. زن و پيرمرد سفيدمو به ساعت نگاه كردند، انگار ميخواستند وضع خود را بفهمند و اين كه بعد بايد چه كار كنند. ميس دنت هم چشم گرداند به طرف ساعت. در اتاق انتظار هيچ چيزي نبود كه ساعت ورود و خروج قطارها را اعلام كند. اما او آماده بود تا هر زماني طول بكشد، به انتظار بماند. ميدانست اگر به حد كافي منتظر بماند، به هرحال قطاري خواهد آمد و او سوار ميشود و قطار او را از اينجا دور ميكند. پيرمرد به ميس دنت گفت: «عصر بهخير.» اين حرف را كه زد، ميس دنت خيال كرد كه عصر معمول تابستاني است و آن آقاي پير آدم مهمي است و كفش و لباس شب به پا و تن دارد. ميس دنت گفت: «عصر بهخير.» زن كه لباس بافتني بهتن داشت طوري نگاهش كرد كه ميس دنت دستش بيايد كه زن از حضور او در سالن انتظار خشنود نيست. پيرمرد و زن روي نيمكتي درست روبهروي ميس دنت آنطرف سالن انتظار نشستند. ميس دنت پيرمرد را تماشا ميكرد كه زانوي شلوارش را بالا كشيد و پا روي پا انداخت و پاي با جورابش را تكان داد. بستهاي سيگار و يك چوب سيگار از جيب پيراهناش درآورد. سيگاري را توي چوب سيگار كرد و دست به جيب پيراهن برد. بعد دست كرد و جيبهاي شلوارش را گشت. به زن گفت: «من آتش ندارم.» زن گفت: «من سيگار نميكشم، فكر ميكنم اگر مرا بشناسي، آنقدر بايد بداني كه سيگار نميكشم. اگر ميخواهي سيگار بكشي، شايد آن خانم كبريت داشته باشد.» چانهاش را بالا آورد و نگاه تندي به ميس دنت انداخت. اما ميس دنت سرش را به نفي تكان داد. كيف دستياش را محكم گرفت. زانوهايش را بههم چسباند. انگشتهايش كيف را ميفشرد. پيرمرد سفيدمو گفت: «همين يكي را كم داشتيم كه كبريت نداريم.» بار ديگر جيبهايش را گشت. بعد آهي كشيد و سيگار را از روي چوب سيگاري برداشت. آن را توي بسته برگرداند. بعد هم بستهي سيگار و چوب سيگار را توي جيب پيراهناش گذاشت. زن به زباني حرف ميزد كه ميس دنت سر درنميآورد. فكر كرد ايتاليايي باشد چون با سرعت ادا ميشد، مثل كلماتي كه سوفيا لورن در فيلمي به زبان ميآورد. پيرمرد سرش را تكان داد و گفت: «من نميتوانم پابهپاي تو بيايم، خودت هم ميداني. خيلي تند حرف ميزني. بايد شمردهتر حرف بزني. بايد انگليسي حرف بزني. نميتوانم به تو برسم.» ميس دنت دستگيرهي كيف را ول كرد و آن را كنار خودش روي نيمكت گذاشت. به دستهي كيف چشم دوخت. مطمئن نبود چه بايد بكند. اتاق انتظار كوچكي بود و او بدش ميآمد كه ناگهان از جا بلند شود و برود جاي ديگري بنشيند. چشمهايش به طرف ساعت سر خورد. «اصلاً نميتوانم با آن ديوانههاي زنجيري كنار بيايم. فاجعه است! نميشود به زبان بياوري. واي خدا!» زن اين حرفها را گفت و سرش را تكان داد. خود را روي صندلي ولو كرد، انگار خسته بود. چشم گرداند و مدتي كوتاه به سقف خيره شده. پيرمرد كراوات ابريشمي را بين انگشتهايش گرفت و بيهوا آن را بازي داد. دكمهاي از پيراهناش را باز كرد و كراوات را تو داد. زن حرف ميزد، او انگار به چيز ديگري فكر ميكرد. زن گفت: «براي آن دختر است كه دلم ميسوزد. بيچاره تنها و بيكس توي خانهاي پر از مار و عقرب رها شده است. براي او دلم ميسوزد. اوست كه تاوان پس ميدهد! نه باقي آنها. حداقل آن يارو عوضي كه بقيه كاپيتان نيك صدايش ميكردند، ككش نميگزيد. او مسؤول همه چيز نبود.» پيرمرد سر بلند كرد و نگاهي به سالن انتظار انداخت. مدتي هم به ميس دنت خيره شد. ميس دنت نگاهش را از بالاي سر او به پنجره و بيرون دوخت. تير چراغ برق بلندي را ديد كه نور آن در محوطهي خالي پاركينگ ميدرخشيد. دستهايش را روي دامن بههم قلاب كرد و كوشيد به مشكلات خود فكر كند. اما نميتوانست حرفهاي ديگران را نشنود. زن گفت: «همينقدر به تو بگويم كه دخترك مايهي نگراني من است. به بقيه آن قبيله كي اهميت ميدهد؟ همهي وجود آنها را كافه اوله و سيگار و شكلاتهاي گرانقيمت سوئيسي گرفته و آن طوطيهاي دمدراز لعنتي. براي آنها هيچ چيز ارزش ندارد. به چي اهميت ميدهند؟ اگر ديگر آن لباسها را نميديدم، تمام شده بود. ميفهمي؟» پيرمرد گفت: «پس چي. البته كه ميفهمم.» پايش را گذاشت كف سالن و پاي ديگرش را روي زانو انداخت. گفت: «خوب حالا زياد نگران نباش.» زن گفت: «چرا توي آينه نگاهي به خودت نمياندازي؟» پيرمرد به آرامي خنديد و سر تكان داد: «نگران من نباش. من بدتر از اينها هم به سرم آمده و هنوز اينجا هستم. نگران من نباش.» زن گفت: «چطور نگران تو نباشم؟ اگر من نباشم كي به فكر توست؟ اين زني كه كيف دستي دارد ميخواهد نگران تو باشد؟» آنقدر مكث كرد كه ميس دنت را ورانداز كند و ادامه داد: «جدي ميگويم، آميكو ميو. فقط يك نگاه به خود بينداز! خداي من، اگر من اين كلهام پر نبود، تا حالا دهبار ديوانه شده بودم. بگو ببينم اگر من به فكر تو نباشم، كي ميخواهد به فكر تو باشد؟ من از تو سؤال جدي دارم. تو كه اينقدر سرت ميشود، جواب مرا بده.» پيرمرد سفيدمو بلند شد و بعد دوباره نشست: «فقط لازم نيست نگران من باشي. نگران يكي ديگر باش. اگر ميخواهي به فكر كسي باشي، به فكر دخترك و كاپيتان نيك باش. وقتي ميگفت جدي نميگويم و فقط عاشق او هستم تو توي اتاق ديگر بودي. عين همين حرفها را زد.» زن داد زد: «ميدانستم همچو چيزي ميشود!» انگشتهاي خود را جمع كرد و به شقيقهاش فشار آورد. «ميدانستم همچو حرفي به من ميزني! اما من تعجب نميكنم. نه تعجبي ندارد. مگر پلنگ ميتواند پيسههاي خود را پاك كند. حرفهاي راست هيچوقت به زبان نميآيد. زندگي كن و ياد بگير. حالا كي ميخواهي بيدار شوي؟ خنگ خدا؟ جواب مرا بده. مگر تو قاطري كه اول بكوبند توي ملاجت كه راه بيفتي؟ اوه ديو ميو! چرا يك نگاهي توي آينه به خودت نمياندازي؟ برو جلو آينه يك نگاه به خودت بينداز.» پيرمرد از روي نيمكت بلند شد و به طرف شير آبخوري رفت. يك دست را به پشت گذاشت و با دست ديگرش شير را چرخاند و خم شد تا آب بنوشد. بعد راست ايستاد و با پشتِ دست چانهاش را پاك كرد. بعد هر دودست را به پشت برد و در اتاق انتظار قدم زد، انگار آمده بود پيادهروي. اما ميس دنت ميديد كه چشمهاي او كف اتاق را ميكاود و نيمكتها و زيرسيگاريها را ميگردد. فهميد كه دنبال كبريت است و متأسف بود كه كبريت ندارد به او تعارف كند. زن برگشته بود و حركات پيرمرد را ميپاييد. صدايش را بلند كرد و گفت: «مرغ سوخاري كنتاكي در قطب شمال! سرهنگ ساندرز با لباس اسكيمو و چكمه. همين كار را خراب ميكند! هر چيزي حد و مرزي دارد!» پيرمرد جواب نداد. همچنان اتاق را ميگشت و دم پنجرهي جلويي ايستاد. دست به پشت دم پنجره ايستاد و به پاركينگ خالي نگاه كرد. زن به طرف ميس دنت برگشت. پارچهي آستين و زير بغل لباس خود را كشيد: «دفعهي ديگر اگر خواستم فيلمي دربارهي پوينت بارو، آلاسكا و بوميان اسكيمويي امريكايي ببينم، ميگويم. خداي من نميشود روي آن قيمت بگذاري. بعضيها تا كجاها كه پيش نميروند. عدهاي دشمنهاي خودشان را دق ميدهند و ميكشند. اما بايد آنجا باشي كه بفهمي.» زن به ميس دنت خيره شده بود و انگار ميخواست شيرش كند كه موضع مخالف بگيرد. ميس دنت كيف دستياش را برداشت و روي دامن خود گذاشت. به ساعت نگاه كرد، كه انگار خيلي كند بود، گويي هيچ تكان نميخورد. زن به ميس دنت گفت: «تو خيلي حرف نميزني. اما شرط ميبندم اگر يكي راهت بيندازد، حرفهاي زيادي براي گفتن داشته باشي. مگر نه؟ ولي غلط نكنم آدم آب زيركاهي هستي. دوست داري بنشيني و دهان كوچولويت را ببندي تا ديگران از بس حرف ميزنند كف كنند. درست نميگويم. آب راكد. اسمت همين است. ديگر. مگر نه؟ تو را چي صدا ميكنند؟» ميس دنت گفت: «ميس دنت. اما من كه شما را نميشناسم.» زن گفت: «لابد خيال كردي من تو را ميشناسم. تحفه! نه ميشناسم نه دلم ميخواهد بشناسم. همانجا كه هستي بتمرگ و تو خودت باش. هيچچيزي را عوض نميكند. من خودم آن چيزي را كه بايد بدانم ميدانم. اين را هم ميدانم كه بودار است!» پيرمرد از دم پنجره كنار رفت و از اتاق انتظار خارج شد. يك دقيقه بعد برگشت، سيگاري را در چوب سيگار گذاشته و روشن كرده بود و انگار حالش جا آمده بود. كنار زن نشست. گفت: «كبريت پيدا كردم، آنجا بود، يك قوطي كبريت درست لب جدول. لابد از دست يكي افتاده بود.» زن گفت: «تو همهاش شانس ميآوري. اين تو زندگي تو يك امتياز است. هركس هم نميدانست. من از اين موضوع خبر داشتم. شانس تو زندگي خيلي مهم است.» نگاهي به ميس دنت انداخت و گفت: «دختر خانم، شرط ميبندم كه تو توي زندگيات به اندازهي سهمت سعي و خطا داشتهاي. ميدانم كه داشتهاي. قيافهات داد ميزند. اما نميخواهي حرف بزني. خوب، خيلي خوب، حرف نزن. بگذار ما حرف بزنيم. پا به سن ميگذاري. آنوقت حرف براي گفتن پيدا ميكني. صبر كن همسن من شوي. يا همسن او.» با انگشت شست به پيرمرد اشاره كرد. «كار خداست. خودش به سراغ تو ميآيد. وقتش كه برسد ميآيد. لازم نيست دنبالش بروي. خودش پيدا ميكندت.» ميس دنت از روي نيمكت بلند شد و كيف دستياش را برداشت و به طرف شير آبخوري رفت. از شير آب نوشيد و برگشت و نگاهشان كرد. پيرمرد سيگارش را تمام كرده بود. ته ماندهي سيگار را از روي چوب سيگار برداشت و آن را زير نيمكت انداخت. چوب سيگار را كف دست خود تكاند. بعد توي سوراخ آن فوت كرد و بعد آن را توي جيب پيراهناش گذاشت. حالا او هم به ميس دنت نگاه ميكرد. چشم به او دوخت و همراه زن منتظر ماند. ميس دنت خودش را جمعوجور كرد كه حرف بزند. نميدانست از كجا شروع كند، اما فكر كرد شايد از هفتتيري بگويد كه توي كيف دارد. شايد هم به آنها ميگفت كه آن شب چيزي نمانده بود كه مردي را بكشد. اما در همان لحظه صداي قطار را شنيدند. اول صداي سوت قطار آمد، بعد صداي چرخهاي آن. بعد هم صداي زنگ خطر كه وقتي مستحفظِ خطآهن در تقاطع پايين ميآيد، به گوش ميرسد. زن و پيرمرد از روي نيمكت بلند شدند و به طرف در حركت كردند. پيرمرد در را براي همراه خود باز كرد و بعد لبخندي زد و با انگشت به ميس دنت تعارف كرد كه جلوتر از او برود. ميس دنت كيف را جلو خود گرفت و به دنبال زن بزرگتر رفت. قطار يك بار ديگر سوت خود را دميد و از سرعت خود كاست و در ايستگاه متوقف شد. چراغ كابين لكوموتيو روي ريلها ميافتاد. دو واگن كه اين قطار كوچك را تشكيل ميداد، روشن روشن بود و اين سه نفر روي سكوي راهآهن ميديدند كه قطار خالي است. اما اين قضيه آنها را خيلي متعجب نكرد. در واقع اگر در قطار مسافر زيادي ميديدند بايد تعجب ميكردند. يكي دو مسافر توي واگنها از پنجره به بيرون نگاه كردند و به نظرشان خيلي غريب آمد كه اين آدمها را روي سكو ميديدند كه اين وقت شب خود را آماده ميكنند كه سوار قطار شوند. چه كاري آنها را بيرون كشيده است؟ اين ساعت وقتي بود كه مردم به فكر خوابيدن ميافتند. آشپزخانهي خانههاي بالاي تپهي پشت ايستگاه تميز و مرتب بود، ماشينهاي ظرفشويي چند ساعتي ميشد كه از چرخش افتاده و همه چيز مرتب سر جاي خودش قرار گرفته بود. چراغهاي خواب اتاق خواب بچهها روشن بود. يكي دو دختر نوجوان شايد هنوز رُماني ميخواندند و موقع خواندن حلقهاي از موي خود را با انگشت بازي ميدادند. اما تلويزيونها خاموش بود. زن و شوهرها خود را براي شب آماده ميكردند. پنج شش مسافر قطار در واگنها از پنجره نگاه ميكردند و مانده بودند كه اين سه نفر در سكو چه ميكنند. زني ميانسال را ديدند كه آرايش غليظي داشت و دامن بافتني گلي رنگي پوشيده بود و از پلهها بالا آمد. پشت سرش زني جوانتر آمد با بلوز و دامن تابستاني كه كيفدستياش را محكم در دست گرفته بود. پشت سر آنها پيرمردي آمد كه به آرامي حركت ميكرد و مغرورانه گام برميداشت، پيرمرد موي سفيدي داشت و كراوات سفيد زده بود اما كفش بهپا نداشت. بالطبع مسافران خيال ميكردند اين سه نفر كه سوار ميشوند با هم هستند و اطمينان داشتند كه كار اين سه نفر هر چه بوده آخر و عاقبت خوشي نداشته است. اما مسافران در طول زندگيشان چيزهاي عجيب و غريبتر از اين زياد ديده بودند. ميدانستند دنيا پر است از آدمهاي جورواجور و كارهاي گوناگون. اين يكي خيلي هم بد نبود. به همين دليل ديگر به آن سه نفر فكر نكردند كه از راهرو گذشتند و جا گرفتند. زن و پيرمرد سفيدمو كنار هم و زن جوان كيف به دست چند صندلي عقبتر. مسافران به ايستگاه خيره شدند و به فكر كار و بار خودشان فرو رفتند، همان چيزهايي كه پيش از رسيدن به ايستگاه مشغولشان كرده بود. مأمور ايستگاه نگاهي به ريل انداخت، بعد برگشت و به مسيري كه قطار از آن آمده بود نگاه كرد. دستش را بالا آورد و با فانوس به لكوموتيوران علامت داد. رانندهي قطار منتظر همين بود. دستگيره را چرخاند و اهرمي را خواباند. قطار به راه افتاد. ابتدا به آهستگي حركت كرد و بعد سرعت گرفت. تندتر و تندتر رفت و باز ديگر با سرعت از حومهي تاريك شهر گذشت. واگنهاي روشن آن بر كف جاده نور ميانداخت. |