سپیدی یك دست زاده‌ی شب است

روزی خواهم رفت به كرانه‌های بزرگ عشق

فرو خواهم رفت در شن‌های خواستن

با خود راز شام‌گاهان را خواهم برد

جنگل هم‌چون چلچراغی بر ما فرود خواهد آمد

 

روزی لبخند خواهم زد به تولد روزها

آسمان را خواهم دید آن‌سان كه یك دست را

دست‌ات بر من خواهد بود آن‌سان كه بر كرانه‌ی دریا

تابستان مرا در برخواهد گرفت و دریا دل‌اش را خواهد گشود

 

به تو باز خواهم گشت از میوه‌ها و آرزوها سرشار

زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت

چشمه خواهد جوشید از چشمان پرغبارمان

هیچ چیز باز نتواند داشت آن شب گرمابخش را

تپه در دوردست می‌خواند ما را می‌خواهد ما را

افق بازو گشاده است با انگشت‌های منزوی

سنگینی شام‌گاهان ما را به پهنه‌های بی‌كران می‌راند

شكم فریاد می‌كند تن منفجر می‌شود از آسمان خاكستری

 

اندوهی عظیم می‌روید در سطح فضا

خطی از اشك می‌پیوندد به رودهای بزرگ

خورشید دو تن نمودار می‌شود از میان همگان

درخت می‌گرید بر سینه‌ی زنی تنها

 

كجایی ای ستاره‌ی پگاهِ فراموشی

اسب‌ات را می‌بینم كه در آزارها شیهه می‌كشد

آیا تو نیز از سرزمین خونین‌ات جدا افتاده‌ای

آیا تو نیز از آواز نیاكان‌ات جدا افتاده‌ای

 

دست‌ات را می‌گیرم ای مسافر یادبودها

می‌پایم تو را در لحظه‌های درد و دل‌تنگی

می‌پرورانم تو را با آتش و زمین و آواز

گسترده می‌شوم در خاكستر گام‌های‌ام كه برمی داری

سپیدی یك دست زاده شب است

شعری از فریدون رهنما
مترجم: فریده رهنما

 

پ.ن:و تاریکی چه لذتی دارد، وقتی در انتهای دید ،نوری از کلبه ای سوسو کند.

که این شب را...

که این شب را قراری نباشد

جز حادثه ای که گاه بوسیدنی باشد

از لبانت، سیراب.

 

 

پ.ن۱:سالهاست که می دوم.قرار نمی بینم در این شب. چنان که بی قراری مفرط به روزمرگی گراییده و گاه می بینم، لحظه ای ایستادن و حتی کسالت بار بودن خود نشان از حادثه ایست بس پنهان در این وجود بی قرار.اما نمی آید.نیست شده.نخواهد آمد.

پ.ن۲:امروز یاد فیلم جذابیت های پنهان بورژوازی لوئیس بونوئل افتادم.آنجا که تعاریف عوض می شوند.دور میز غذا روی سنگ دستشویی نشسته و با هم قضای حاجت می کنند و کودک به آرامی در گوش مادرش می گوید که گرسنه هستم و مادر به او می گوید که اینجا جای این حرفها نیست و ...

 تکیده بودم به دیوار پشتی محل کارم و سیگار گیرانده بودم و فکر می کردم چه می شد اگر امروز تشنه نمی شدم یا که جای آب، براده های آهن را می خوردم.سیگارکشیدن امر مفیدی بود.بحث فلسفی کار وقیحی بود و در مسجد همه با هم سکس جمعی می کردند.هنر معنای جدیدی می یافت و کارگری که از جلویم در حال رد شدن بود با آن لباس چرک و خاکی اش ،اسطوره زنده  هنر و فرهنگ  می بود. اینها که از فکرم می گذشت برای این نبود که چیزی برتر باشد از چیزی دیگر.تنها خسته بودم از تعاریف بیرحم. شناخته های موذی.
گاه خسته می شوم.کاش وقتی خسته می شدیم چیزی در اعماق وجودمان به شورش برمی خواست.شوری به پا می شد و شبی از شبها خواب به چشممان نمی آمد. بعد بی دلیل و بی امان می خندیدیم.تا سر حد جنون.تا خود دیوانگی.
سرخوشی!

آداب بی قراری

امروز خوانش کتاب آداب بیقراری یعقوب یادعلی را تمام کردم. قبول دارم کمی دیر این رمان زیبا را دست گرفتم.اما آنقدر به دلم نشست که بدون وقفه خوانده و تمامش کردم.در پایان چیزی که بیش از حتی پایان بندی غافل گیرکننده داستان و فرم زیبای آن تعجب مرا برانگیخت این بود که هر چه گشتم نتوانستم مطلبی آن چنان عجیب ببینم که بتوان مصداق توهین به قوم لر باشد و اینکه چرا نویسنده باید برای نوشتن این رمان که خود اداره فرهنگ که نه،اداره ارشاد ،هم در دولت خاتمی و هم در دولت بعدی به آن مجوز چاپ و تجدید چاپ داده است ،دو ماه زندان برود و از محل کار اخراج شده و البته مضحک تر از همه محکوم به نوشتن چهار مقاله سفارشی در ستایش قوم لر بنویسد.

مطمئنا هر لر فهمیده ای هم می داند که اینجا از تعصب آنها سوءاستفاده شده و چیز دیگری دلیل این کار است.

حکمی که برای یادعلی داده بودند به قول امیرحسین چهلتن شرم آور بود.

با این حال سوای مسائل حاشیه ای، دوستان تا کنون اگر این رمان را نخوانده اند به عنوان یک کار ایرانی خوب پیشنهاد می کنم بخوانند.

آداب بیقراری برنده جایزه ادبی گلشیری برای بهترین رمان اول در سال ۱۳۸۳ شده است.