که این شب را...
جز حادثه ای که گاه بوسیدنی باشد
از لبانت، سیراب.

پ.ن۱:سالهاست که می دوم.قرار نمی بینم در این شب. چنان که بی قراری مفرط به روزمرگی گراییده و گاه می بینم، لحظه ای ایستادن و حتی کسالت بار بودن خود نشان از حادثه ایست بس پنهان در این وجود بی قرار.اما نمی آید.نیست شده.نخواهد آمد.
پ.ن۲:امروز یاد فیلم جذابیت های پنهان بورژوازی لوئیس بونوئل افتادم.آنجا که تعاریف عوض می شوند.دور میز غذا روی سنگ دستشویی نشسته و با هم قضای حاجت می کنند و کودک به آرامی در گوش مادرش می گوید که گرسنه هستم و مادر به او می گوید که اینجا جای این حرفها نیست و ...
تکیده بودم به دیوار پشتی محل کارم و سیگار گیرانده بودم و فکر می کردم چه می شد اگر امروز تشنه نمی شدم یا که جای آب، براده های آهن را می خوردم.سیگارکشیدن امر مفیدی بود.بحث فلسفی کار وقیحی بود و در مسجد همه با هم سکس جمعی می کردند.هنر معنای جدیدی می یافت و کارگری که از جلویم در حال رد شدن بود با آن لباس چرک و خاکی اش ،اسطوره زنده هنر و فرهنگ می بود. اینها که از فکرم می گذشت برای این نبود که چیزی برتر باشد از چیزی دیگر.تنها خسته بودم از تعاریف بیرحم. شناخته های موذی.
گاه خسته می شوم.کاش وقتی خسته می شدیم چیزی در اعماق وجودمان به شورش برمی خواست.شوری به پا می شد و شبی از شبها خواب به چشممان نمی آمد. بعد بی دلیل و بی امان می خندیدیم.تا سر حد جنون.تا خود دیوانگی.
سرخوشی!
