نیازی به اثبات این قضیه ندارم که او را در ضلع جنوبی بوستان مهر دیدم که روی نیمکتی به آرامی روزنامه های در دست گرفته بود و همینطور که به واژه های روزنامه نگاه میکرد به چیزی غیر از واژه های روزنامه فکر میکرد.
نشده بود که اینطور سرزده در مسیر من قرار بگیرد. گاهی شده بود که وقتی دارم توی خیابان قدم میزنم جمشید مشایخی را چند بار ببینم یا شخصیت های سیاسی را.حتی یک روز جلوی روزنامه فروشی تجریش ایستاده بودم وداشتم تیتر روزنامه ها را میخواندم که چشمم به عابدزاده افتاد که پشت فرمان نشسته بود و داشت به سمت نیاوران میرفت.او هم به چشم من نگاه کرد اما خب تقصیری نداشت او مرا نمیشناخت.پس به راهش ادامه داد من به تیترخوانی روزانه خودم ادامه دادم.اما منی که این همه آدم معروف و مشهور در عمرم دیده ام باید اعتراف کنم که تا همین چند ماه پیش که کلا از او بی خبر شدم او را حتما باید با یک قرار قبلی می دیدم و هیچ وقت نشده بود که او را در یک بوستان در حال خواندن روزنامه ببینم یا نمیدانم در حال رانندگی ببینم.دلیلش هم این بود که او به سختی خودش را به مردم نشان میداد.برای کوچکترین حمل و نقل روزانه گوشی تلفن را برمیداشت و بدون هیچ سلام و خسته نباشید روزمره به تلفنچی تاکسی تلفنی میگفت:مشترک 152 لطفا سریعتر و بعد قطع میکرد و تا صدای بوق ماشین نمی آمد از خانه بیرون نمی زد تا مبادا کسی را دم در ببیند تا مجبور نشود به همسایه ای درباره کار وکاسبی و میزان حقوق توضیح بدهد.قرارهایی هم که میگذاشتیم همه به پیشنهاد او بود.چون وقتی من به او زنگ میزدم تا قراری را تنظیم کنیم یا گوشی اش خاموش بود یا جواب نمی داد.هر از گاهی زنگ می زد و یک قرار ملاقات می گذاشت.در این صور ت آدم فکر میکرد حتما به یک نیاز مبرم رسیده که زنگ زده و قرار گذاشته.اما وقتی سر قرار حاضر می شدم از ابتدا صحبت درباره چیزهای پیش پا افتاده شروع می شد:
-تو تاحالا آستارا رفتی؟
-نه.
-من یه بار رفتم.جای بدی نیست.شیراز چی؟
-آره شیراز رفتم.
-خوبه. خیلی خوبه.راستی دیشب بازی آث میلانو دیدی؟
-نه من کم فوتبال نگاه میکنم.
-منم نگاه نمیکنم دیشب اتفاقی دیدم.کاکا عجب گلی زد.شوچنکو هم یه پنالتی خراب کرد.
از این حرفش میفهمیدم که حسابی فوتبال نگاه میکند یا حداقل طرفدار میلان است جون اگر کسی فوتبال را یکشب از روی اتفاق دیده باشد محال است آنطور اسم فوتبالیست ها یادش باشد.
دیدار هایی که داشتیم بعد از یک ربع به کسالت کشیده می شدوچون حرفی نداشتیم که به هم بزنیم.چون هر حرفی که میزدم خودش را بی تفاوت نشان می دادو عملا مرا از نعمت صحبت محروم کرده بودو فقط دو گوش بودم که هر لحظه منتظر حرف های بزرگ درباره جنبش های ادبی,سیاسی یا هنری بودم وبرخلاف انتظار حرف های تکراری و روزمره میشنیدم.
از سهمیه بندی بنزین مینالید.از بدمزه بودن غذاهای فست فود سرکوچه.وبرایم عجیب بود او که ماشین نداشت واصلا گواهینامه هم نداشت چرا اینقدرسهمیه بندی بنزین برایش گران تمام شده بودکه مثل راننده های قرقروی تاکسی یا مسافرهای پرحرف دائم از آن می نالید.یا او که همیشه در خانه مجردی خودش یک املتی یا کوکویی می پخت چرا از غذاهای فست فود اینقدر گلایه داشت.
از جمله چیزهایی که در رابطه با او کفرم را در آورده بود این بود که من با ذوق و شوق یک مسئله را برایش کالبد شکافی میکردم تا او هم به وجد بیاید و با هم صحبت کنیم .اما او پوزخندی میزد و می گفت:ای بابا دلت خوشه.ول کن این صحبت ها رو.حسابی می زد توی ذوقم.به طوری که از بحثی که پیش کشیده بودم شرمنده میشدم.در دیدار بعدی میدیدم همان موضوع را با آب تاب برایم تعریف می کرد.
مثلا یک روز هوس تله کابین کردم.رفتم توچال تا هم کمی کوهنوردی کنم و هم سوار تله کابین شوم اما روی باجه اطلاعات با اطلاعیه ای روبرو شدم که میگفت تله کابین تعطیل است.از یکی از کارکنان که پرسیدم گفت:مثل اینکه سرنشین یکی از کابین ها در را باز کرده تا کمی کارهای آکروباتیک انجام دهد اما افتاده و در دم جان داده.به همین علت فعلا تله کابین تعطیل است..همان شب این قضیه را برایش تعریف کردم اما او بی میلی گفت:مهم نیست تله کابین فردا صبح راه میفته و نباید اینقدر روی این موضوع حساس باشم.
اما فردا صبح که قرار داشتیم به یک نمایشگاه عکس برویم او یک رو زنامه همشهری برایم باز کرد و گفت:می بینی توی روزنامه چی نوشته؟یه نفر از کابینش توی تله کابین سقوط کرده و مرده.
به نظرت قضیه کمی پیچیده نیست. باز کردن در کابین ها از داخل ممکن نیست.
من که میخواستم تلافی دیروز را کرده باشم گفتم:نه چه پیچیدگی ای.دستش را از لای در دراز کرده و خواسته در را باز کند.شاید خواسته جلوی نامزدش کمی شیرین کاری کند.اما خب نتونسته.همین.
بعد با چهره ای برافروخته او روبرو شدم که گفت: تو چقدر ساده ای.اگه توی این دنیا یه خط روی یه ماشین بیفته هزار تا توطئه پشتش خوابیده.بعدا گند همه چیز در میاد.
با این همه من علاقه خاصی نسبت به او پیدا کرده بودم و حسابی به او وابسته شده بودم.اگر یک هفته او را نمی دیدم هرطور شده پیامی به او می رساندم که یک قرار ملاقات با هم داشته باشیم و او هم بعد از یکی دو روز سر وکله اش پیدا می شد.
نمیدانم شغلش چه بود. چون از کارش چیزی نمیگفت.چون از کار من سوالی نمیکرد من هم جرات نمیکردم از کار او سوالی بکنم دقیقا این موضوع درباره چیزهای دیگر هم صدق میکرد.مثل ردو بدل کتاب که چون هر کتاب خوبی دست من می دید نمیگفت بده ببرم بخونم میگفت:یادداشت کنم برم بخرم,من هم نمی گفتم فلان کتاب را بده ببرم بخونم چون او رابطه مان را اینطور رقم زده بود که هیچ چیز از شغل هم ندانیم. هیچ چیز از همن امانت نگیریم. با خانواده هم آشنا نشویم.در حین بحث همدیگر را آقا صدا کنیم وکلی تشریفات که از نظر من بی معنی جلوه می کرد اما کم کم داشتم به آن عادت می کردم و حتی در رابطه ام با دیگر دوستانم هم سرایت کرده بود.چون مدتی بود که به هیچ کدام از دوستانم کتاب یا چیزی امانت نمی دادم و نمیگرفتم.سرم بیشتر رفته بود توی لاک خودم.
گاهی مثل بقیه آدم ها گوشی من هم زنگ می زند.مدتی است که دیگر مثل ندید بدید ها وقتی گوشی ام زنگ می زند به طرف گوشی ام یورش نمیبرم.ووقتی شماره را می خوانم به لزوم جواب دادن فکر می کنم و در اکثر مواقع رد تماس می دهم.نمی دانم کار درستی می کنم یا نه.اما هر چه است او تاثیرش را روی من گذاشته درست مثل سریال های مدیری که تاثیرش را میتوانستیم در کوچه و خیابان در گفتار مردم ببینیم.او تاثیر خودش را گذاشته و گاهی فکر میکنم چه قدر عوض شده ام.اما ناراضی نیستم اینطور یک نظمی به زندگی خودم داده ام .اگر هم بد باشد فکر میکنم نظم بد بهتر از بی نظمی خوب است.
با همه این تاثیری که روی من گذاشته خودش هم آدم تاثیر پذیری بود.کافی بود یک فیلم خوب ببیند و یا یک کتاب خوب بخواند فردا صبح می شد فتوکپی شخصیت اول آن فیلم یا کتاب.مثلا بعد از دیدن فیلم باشگاه مشت زنی فینچر دقیقا شده بود براد پیت آن فیلم.از لباس پوشیدن تا راه رفتن واز سیگار کشیدن تا پرت کردن ته سیگار مثل تیله آن هم در تاریکی شب.
همان روزها بود که در خیابان با یک نفر به خاطر آنکه تف کرده بود روی زمین دعوا کرده بود و کلی همدیگر را زده بودند.و او داشت با زخم هایش حال میکرد.گرچه گاهی از درد به خودش مینالید و برای من مثل روز روشن بود که این کارها از کجا آب می خورد.
من فکر میکنم باید اول همه فیلم ها,مستند های رازبقا,همه کلیپ ها و ترانه های عاشقانه و در کل همه کارهای تاثیرگذار بنویسند:این تصاویر و این حرفها یک چیز غیر واقعی برای سرگرمی شماست.دقیقا مثل بعضی از این مسابقات کشتی کچ آمریکا که این نوشته را می نویسند که: لطفا این ورزش را در خانه یا در کنار ساحل تمرین نکنید.اصلا من خنده ام میگیرد که چقدر باید احمق باشند که نفهمند که این کشتی کچ ها سرکاری اندو همه آن بالا و پایین پریدن ها الکی است.حالا خوب است با این درجه تاثیر پذیری که داشت زن نبود وگرنه با دیدن هر فیلم مبتذلی بلند میشد میرفت خیابان و باقی قضایا.
در کل او شده بود پل ارتباطی بین من و دنیای خارج.چون من عرضه این را نداشتم که خودم از روی فیلم ها یا کتاب ها تاثیر بگیرم. اما وقتی می دیدم که او همان تیشرتی را پوشیده که لئوناردو دی کاپریو میپوشید.احساس خوبی پیدا می کردم و می رفتم آن تیشرت را می خریدم و این کار برایم موجه و عاقلانه جلوه می کرد.
تقریبا همه ما دوست داریم که به نحوی ازروی یک الگوی بیرونی به کارهایمان سامان بدهیم.وبه این ترتیب به صورت زنجیره ای شده ایم پل ارتباطی همدیگر نسبت به دنیای بیرون. لباس پوشیدن ها عین هم است.لباس هااول مثلا از روی یک بازیگر یا یک مدل در فشن تی وی میرسد به جردن و بعد از جردن میرسد به شهرک و انقلاب و بعد ترمینال جنوب و بعدپخش می شود به شهرستان ها.و بعد همان هایی که دو ماه پیش همان لباس را پوشیده بودند میگویند:پیف.چه لباس خزی و اصلا هم به روی مبارک نمی آورند که همین دو ماه پیش این لباس تن خودشان بوده.
به هر حال او پل ارتباطی من با دنیا بود.شاید اگر چند بار به تماس هایم جواب میداد و چند بار تحویلم میگرفت همه چیز به پایان میرسید اما او این کار را نکرد و من هم داشتم این کار را با بقیه میکردم و جواب هم داده بود.کسانی که تا دیروز مرا آدم حساب نمی کردند حالا وقتی مرا میبینند میخواهند بیایندو امضا بگیرند.جدا اگر رو بدهم این کار را هم میکنند.اما من توجهی به آنها نمیکنم و سرم توی کار خودم است.میروم گوشه یک بوستان مینشینم و یا در یک کافی شاپ دنج.یک کتاب یا یک مجله میگیرم دستم وبه آن خیره می شوم .
بله نیازی به اثبات این قضیه ندارم که او را درست در ضلع جنوبی بوستان مهر دیدم چون او آنی نبود که من فکر میکردم.اشتباه گرفته بودم.محال بود او را در یک بوستان ببینم.او باید وقت کند به من زنگ بزند و من با کله سر قرار حاضر شوم. سر او شلوغ تر از این حرفهاست.اینطور امکان ندارد.حتی در خواب هم نخواهم دید.