شعری از نصرت رحمانی

انهدام

این روزها

اینگونه ام ،ببین:

دستم، چه کند پیش می رود، انگار

هر شعر باکره ای را سروده ام

پایم چه خسته می کشدم، گویی

کت بسته از خم هر راه رفته ام

تا زیر هر کجا

حتی شنوده ام

هر بار شیون تیر خلاص را

ای دوست

این روزها

با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خود را

از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم

مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچ کاره ای

من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها

اینگونه ام:

فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است

آغاز انهدام چنین است

 

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

 

-یک جنگجو که نجنگید

 

اما ...، شکست خورد




پ.ن۱:مدتها بود دوست داشتم از شاعر مورد علاقه ام یعنی نصرت رحمانی شعری بگذارم اما مانده بودم کدامش را. اما بعد گفتم:چه فرقی دارد که کدامش را؟  امروز به طور اتفاقی چشمم به این شعر زیبا افتاد و بعد گفتم:معلوم است که کدامش را.گرچه فرقی هم نمی کرد کدامش را!

پ.ن۲:و چه درد اندوهناکی است که ندانی انهدامت از کجا و کی آغاز می شود یا شده است. 

زنده باد فرهادی

بالاخره بعد از مدتها و بعد از حوادثی که باعث سرافکندگی ما ایرانیها می شد،اتفاقاتی که اغلب توسط سیاست مداران بی سیاست اتفاق می افتاد،اتفاقی افتاد که بتوان به عنوان یک ایرانی به آن افتخار کرد و گفت:ما نیز مردمی هستیم.
زنده با فرهادی ایرانی.



امروز داشتم فیلم یکی از رقبای فرهادی یعنی پسری با دوچرخه ساخته برادران داردن را می دیدم و اتفاق جالب اینجا بود که در آن فیلم هم پسری در سن دخترک فیلم جدایی نادر از سیمین بود که بر خلاف فیلم فرهادی که بحث بر سر تصاحب دختر بود در این فیلم کسی پسر را نمی خواست و پسر مجبور بود با زن غریبه ای زندگی کند.پدر او را طرد می کرد و پسر همچون نوترونی بی خاصیت در اتم از هم پاشیده خانواده دیده می شد.
اما چیزی که در این تفاوت نظر مرا جلب کرد اختلاف فرهنگی فراوان ایران با کشورهای اروپای شرقی بود که در آنجا از هم پاشیدن خانواده و طرد کردن اعضا از هم امری عادی است اما در جامعه ما جدا شدن دو نفر خود اتفاقی دردناک و غم انگیز است.و این نشان می دهد که ما نیز مردمی هستیم.



پ.ن:امروز روز خوبی برای جامعه هنری ما بود.صبح که بیدار شدم اولین کاری که کردم صفحه فیس بوکم را باز کردم و خوشحالی مردم را در صفحاتشان دیدم و خوشحال رفتم سر کار.تا باد چنین باد

عالی

«من به دنبال فرم‌ها و خطوط و تناسب‌های جدید هستم كه در ریتم‌های نامحدود طبیعت پراكنده هستند، و اگر این تناسب را گاهی در پرتره یك انسان و گاهی در یك در قدیمی و گاهی در پدیده‌های زندگی پیدا می‌كنم، هیچ‌گونه جای تعجب نخواهد بود. مهم این است كه بهانه‌ای پیدا شود ـ كلیدی كه بتوان درهای بسته را باز كرد، و اندیشه و احساس را بیرون كشید ـ كوشش من صرفاً بخاطر همین است.... وقایع و اتفاقات كمتر توجه مرا جلب می‌كنند، خیلی به‌ندرت اتفاق می‌افتد كه من بخواهم داستان و واقعه‌ای را بیان كنم. یك مقدار از فعالیت من در عكاسی معطوف آثار مستند و آنچه دور و برم هست می‌باشد، و در این كارهایم هرگز نخواسته‌ام مسئله را از نظر تحقیقی و تاریخی بررسی نموده و یا سندبرداری نمایم. بلكه زیبایی هنری و یك كمپوزیسیون پلاستیك و رابطه خط‌ها و فرم‌ها و با یك انتخاب خوب و به‌جا اساس كارم را تشكیل می‌دهد. چنین است كه عكاسی برای من كپی محض از طبیعت و واقع‌نمایی عینی نیست. من می‌خواهم در طبیعت و واقعیت‌های آن تصرف نمایم.»
احمد عالی



احمد عالی هیچ گاه به عکاسی به عنوان یک رسانه خبری یا سند تاریخی نگاه نکرده و این می تواند بزرگترین مولفه کاری او باشد. عکس و عکاسی با اینکه خود از هدایای دوره مدرنیسیم است اما خیلی زود دچار چالش هایی شد که یکی از آنها هنر بودن یا سند بودن آن بود.این بود که عده ای گمان می کنند صرف اینکه شاتر دوربین را در یک واقعه نادر فشار دهیم ،یک اثر هنری به عنوان عکس خلق کرده ایم.اما گاه مشاهده می شود تنها یک سوژه خارق العاده یا یک اتفاق بعید آن چنان بیننده را مجذوب می کند که خود او بعد از دقایقی به خود می گوید:خب.همین.بعدش چه؟
واقعا هم همین اتفاق می افتد.باید برگردیم به جمله ای با این مضمون که هر کاری که همه از عهده اش بربیایند دیگر هنر نیست.گاهی عکس هایی هستند بسیار جذاب.اما این ذات عکس نیست که جذب می کند بلکه چیزی که در عکس نمایش داده می شود جذاب است و عکس اینجا تنها واسطه ای خام و بی پیرایه است. اما عکس های احمد عالی چیزی بیش از یک سوژه یا یک صحنه زیبا است. کاری که عکاسهای دیجیتال امروز در مقابل سهل انگاری مخاطبان امروز انجام می دهند هم همین است که از درختی یا کلاغی یا نمی دانم از نوع نادری از یک فیل عکس می گیرند و بعد نمایشگاه می زنند و می شوند عکاس هنری. گرچه این نوشته نمی خواهد آثار این عکاسان را تقبیح کند اما با قاطعیت می توان گفت:این عکس ها می تواند صرفا یک فن آموخته و نه یک هنر لمس شده و مشهود در سیر کشف و شهودی یک هنرمند باشد.
احمد عالی یک هنرمند مدرن است.این در عکس هایش به وضوح دیده می شود.عکس برای او تنها یک بهانه ای محسوب می شود تا طرح های ذهنی اش را نمایش دهد.

مریم زندی (عكاس) در گفتگویی رودررو با احمد عالی از او می‌پرسد: «روزی آقای عالی را دیدم و صحبت شد. آقای عالی گفتند كه من دو چیز را ترك كرده‌ام. یكی سیگار و یكی عكاسی. خواستم ببینم آن‌روز چرا این حرف را زدند؟ چه چیزی باعث این ناامیدی شده بود؟ و ایشان در پاسخ می‌گویند: «شرایط اطراف و شرایط جسمی و روحی، دست به دست هم داده و عكس‌العمل‌ها به صورت ناامیدكننده‌ای شده است. از زمانی كه شروع به كار عكاسی كرده‌ام، به تصور خودم كوشیده‌ام در جهت اعتلای فرهنگ این كار و بدون هیچ چشم‌داشتی عمل كنم. همه تلاش‌ها از خود مایه گذاشتن بوده است. در این وضعیت وقتی خود را به دلیل همان شرایط كه گفتم تنها و رهاشده دیده‌ام، خُب طبیعی است كه دلگیر هم شده باشم.»


پ.ن: هنر نسخه دیگری از جهان واقعی نیست.از آن نکبت همان یکی کافی است.( ویرجیانا وولف

جهنمی که هر روز تکرار می شود

جهنم این جاست.
وقتی تمام روز فکر می کنی باید جایی دیگر باشی.خسته بر می گردی به خانه و تا صبح در بسترت کابوس صلیب می بینی.
جهنم همین جاست.
جلوی چشم من. خسته برمی گردم.با اعصابی داغان از صداها و چهره ها.خنده ها و پوزخندها.
اینجا هر روز ،صدها مسیح را به صلیب می کشند و هر شب تن بی جانشان را مثل لاشه ای بی ارزش به خانه می فرستند تا صبح دوباره مبعوث شوند.بیایند.لباسهایشان را در بیاورند و بروند روی نردبان و دستها را باز کنند و منتظر چارمیخ باشند تا به صلیب بار دیگر بوسه زنند به امید اینکه ،خداوند بی رحم بار دیگر مبعوثشان نکند.خدای لعنتی.



پ.ن۱: یاد فیلم آخرین تانگو در پاریس افتادم.آنجا که در ابتدای فیلم مارلون براندو زیر پل ریل آهن ایستاده و از انزجار ناشی از صدای ناهنجار قطار فریاد می زند:خدای لعنتی. و فکر کردم چیزی کوتاه بنویسم که آخرش ختم شود به اینجا.به زیر پل قطار و من که ایستاده ام آنجا و صدا که هر لحظه بیشتر می شود و  تو که ،هر لحظه دورتر می شوی و من می خواهم فریاد بزنم .
و می زنم.

پ.ن۲:چند روز پیش دوستی پرسید:اگر خدا را ببینی چه می گویی به او؟
با هجو مدامم گفتم: تحویلش نمی گیرم.محلش که ندهی خودش می گذارد می رود.

پ.ن۳:عکس اول بنیسیو دل تورو از فیلم ۲۱ گرم فیلم زیبای ایناریتیو