جهنمی که هر روز تکرار می شود
جهنم این جاست.
وقتی تمام روز فکر می کنی باید جایی دیگر باشی.خسته بر می گردی به خانه و تا صبح در بسترت کابوس صلیب می بینی.
جهنم همین جاست.
جلوی چشم من. خسته برمی گردم.با اعصابی داغان از صداها و چهره ها.خنده ها و پوزخندها.
اینجا هر روز ،صدها مسیح را به صلیب می کشند و هر شب تن بی جانشان را مثل لاشه ای بی ارزش به خانه می فرستند تا صبح دوباره مبعوث شوند.بیایند.لباسهایشان را در بیاورند و بروند روی نردبان و دستها را باز کنند و منتظر چارمیخ باشند تا به صلیب بار دیگر بوسه زنند به امید اینکه ،خداوند بی رحم بار دیگر مبعوثشان نکند.خدای لعنتی.

پ.ن۱: یاد فیلم آخرین تانگو در پاریس افتادم.آنجا که در ابتدای فیلم مارلون براندو زیر پل ریل آهن ایستاده و از انزجار ناشی از صدای ناهنجار قطار فریاد می زند:خدای لعنتی. و فکر کردم چیزی کوتاه بنویسم که آخرش ختم شود به اینجا.به زیر پل قطار و من که ایستاده ام آنجا و صدا که هر لحظه بیشتر می شود و تو که ،هر لحظه دورتر می شوی و من می خواهم فریاد بزنم .
و می زنم.
پ.ن۲:چند روز پیش دوستی پرسید:اگر خدا را ببینی چه می گویی به او؟
با هجو مدامم گفتم: تحویلش نمی گیرم.محلش که ندهی خودش می گذارد می رود.
پ.ن۳:عکس اول بنیسیو دل تورو از فیلم ۲۱ گرم فیلم زیبای ایناریتیو