درباره کلیدر که می خوانم.

یک سال پیش کلیدر را خریدم.اما فرصت نشده بود شروع کنم.به خاطر مشغلات کاری و وقت کم. دوستی گفته بود در فرصت مناسبی شروع کن چون نمی توانی بعد زمین بگذاریش.
در متن این رمان کلاسیک گاه با اعجازی روبرو می شویم که فکر می کنیم چطور ذهن یک انسان توانسته این همه اطلاعات،شخصیت،کنش و واکنش را در خاطر سپرده و در قلمش جاری کند. زبان و قلم دولت آبادی را در جای خالی سلوچ و برخی داستانهای کارنامه سپنج و روزگار سپری شده مردم سالخورده تجربه کرده بودم.اما دولت آبادی یعنی کلیدر.کلیدر یعنی عمری نگارش یک نویسنده که به خاطر اقبال بد در دورانی و در جامعه ای زندگی می کند که ادبیات در هر حجمی به اندازه یک همبرگر مسموم هم ارزش ندارد.
در مستندی که از دولت آبادی دیدم همسرش می گفت:گاهی نیمه شب هنگام نگارش کلیدر از خواب بر می خاستم و می دیدم در حال گریه کردن است.بعد متوجه می شدم یکی از شخصیت های اصلی مرده.یا اتفاق بدی برایش افتاده.
این نشان می دهد دولت آبادی داستان را حفظ نکرده.بلکه خود،در میان آن زیسته.هزم شده و بعد توانسته گوشه ای از آن را مثل عکسی برای ما سوغات بیاورد.

بی شک بزرگ ترین اثر دوران معاصر را می توان کلیدر دولت آبادی نامید.اثری که می تواند پرونده زندگی مردمی از خطه این سرزمین را بی هیچ کاستی ای حتی در خصوصی ترین مسائل به رشته تحریر در آورد.یا بهتر بگویم:به تصویر بکشد.

خستگی و کسالت از چیزی که نمی دانم چیست به سراغم آمده.روزهای پاییز زیبا،روزهای زیبای پاییز به تندی می گذرند و نمی دانم باید چکار می کردم که نکرده ام و چه کاری باید بکنم.چه کاری نباید بکنم؟

دوستم یوسف امروز بی مقدمه گفت:ما آدمها جانور عجیبی هستیم!
گفتم:به چه مناسبتی؟
گفت:هیچی همینطور.فکر کردم ما ادمها خیلی مرموزیم.زیاده خواه. حریص .
و کلی صفت به هم بافت و کلی حرف هم به هم زدیم که اصلا حوصله ندارم بنویسم چون به شدت تکراری و کسالت آور بود. همچون این روزها که می گذرند.تکراری و کسالت بار.همچون حرفهایی که امروز زدیم.....

پ.ن۱:چند روز تهران بودم.برای همین نرسیدم پست جدید بنویسم.چیزی نبود که بنویسم.جشنواره فیلم کوتاه تهران هم تمام شد و روسیاهی اش ماند برای کسانی که برای خوش امد دیگران فیلم می سازند و جالب اینکه پاداشی هم نمی گیرند.یعنی نمی دهند که بگیرند.تلخک های بی جیره و مواجب.

پ.ن۲:هنوز هم شعر فروغ،شعری که در پشت قبل گذاشتم در ذهنم.کنکاش می کند.شاید راهی پیدا کند.مرا به خودم،وجودم را به خودم توجیه کند.

شعری از فروغ فرخزاد

دلم برای باغچه میسوزد

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکرماهیها نیست

کسی نمیخواهد

باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

 

 

 

حیاط خانه ی  ما تنهاست

حیاط خانه ی  ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه میکشد

و حوض خانه ی ما خالیست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک میافتند

 و از میان پنجره های   پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه میآید

حیاط خانه ی ما تنهاست .

 

 

 

 پدر میگوید:

" از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خودم را بردم

و کار خودم را کردم "

و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،

یا شاهنامه میخواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر میگوید:

" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

 چه فرق میکند که  باغچه باشد

یا باچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافیست."

 

 

 

 مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی  میگردد

و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است .

مادر تمام روز دعا میخواند

مادر گناهکار طبیعیست

و فوت میکند به تمام گلها

و فوت میکند به تمام ماهیها

و فوت میکند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد .

 

برادرم به باغچه میگوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها میخندد

  و از جنازه های ماهیها

که زیر پوست بیمار آب

 به ذره های فاسد تبدیل میشوند

شماره بر میدارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه میداند.

او مست میکند

و مشت میزند به در و دیوار

و سعی میکند که بگوید

بسیار دردمند  و خسته و مأیوس است

او ناامیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار میبرد

و ناامیدیش

 آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم میشود .

 

و خواهرم دوست گلها بود

و حرفهای ساده قلبش را

وقتی که مادر او را میزد

به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد

و گاهگاه خانواده ی ماهیها را

به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...

او خانه اش در آنسوی شهر است

او در میان خانه ی مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند

و بچه های طبیعی میزاید

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

و گوشه های  دامنش از فقر باغچه آلوده میشود

حمام ادکلن میگیرد

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

آبستن است.

 

حیاط خانه ی ما  تنهاست

حیاط خانه ی ما  تنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن  میآید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان  بجای گل

خمپاره و مسلسل میکارند

همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان

  سرپوش میگذارند

 و حوضهای کاشی

بی آنکه  خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های  کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را

از بمبهای کوچک پر کردهاند .

حیاط  خانه ی ما گیج است.  

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم

من از تصویر بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود.

پ.ن:چیزی در این شعر است که تنهایم نمی گذارد.رهایم نمی کند.همیشه با من است.همیشه بوده. حتی قبل از اینکه بخوانمش.فروغ دستم را گرفت.گفت این توئی.نشانم داد.آینه وار.
بعد گفت:حالا می خواهی پنهان کن.حاشا کن. سر در لاک خود فرو کن.یا که نه، بیشتر بیندیش. کمی بیشتر.آن وقت می بینی سر در لاک فرو برده ای.پنهان شده ای و فرصتی برای حاشا کردن نمانده.
سخت است آقا!سخت است.

وبلاگ پارک فیلم

عصر که می شود هر کس به پاتوق خودش می خزد. ورزشکار ها به باشگاهها می روند. جوان های خوش گذران جلوی مدرسه دخترانه خیمه می زنند و بعد ماشین سواری و کارهای دیگر.
عصر که می شود تو گویی هر کس گمشده  دارد که دل واپس است و اگر نجویدش و گاه نیابدش واپس نمی نشیند.عاشق به کوچه معشوقش می رود و از بقالی محله شان یک چیز ارزان برای رد گم کردن می خرد و نیم نگاهی پنهانی هم به پنجره اتاق معشوقش می کند. معشوق به اتاقش می رود و از پنجره منتظر است.دل واپس است.قرار ندارد.

اما در شهر قم یک هنرمند به کجا می رود؟کجا را دارد برود؟یک فیلم ساز.یک نویسنده.یک آدم علاقه مند.

جواب:هیچ جا

اما بچه های پارک جوابی یافتند.آنها که همیشه فکر می کنند و بی تفاوتی را همچون احمدرضا احمدی مرگ شاعر می دانند و فکر می کنند و  جایی برای خودشان فراهم می کنند که نه وابسته به ارگانی دولتی است.نه کلیدی دارد که دست کسی باشد . نه اعضا پشت در بمانند.نه جای کسی گرفته می شود. نه دل کسی می شکند و نه کسی فکر می کند اینها که اینجا ایستاده اند اغلب جوایز کشوری در زمینه فیلم کوتاه را درو کرده اند و حالا باید تندیس هایشان را بگیرند دستشان و کسی را تحویل نگیرند و از این ارگان به آن ارگان بروند تا شادی بودجه ای یا شاید هم میزی و صندلی ای.

آنها تنها به پاتوقی فکر می کنند برای هم اندیشی و صحبت درباره موضوع اصلی زندگی آنها: هنر به خصوص سینما.

اینطور می شود که عصر به سمت پارک آزادگان روانه می شوند و درباره فیلم نامه های جدید همدیگر به صحبت می نشینند و فیلم هایی را که دیده اند را می گویند و از کتاب هایی که خوانده اند صحبت می کنند.

اغلب شیفته کیارستمی هستند و چندی هم دوره دیده او در موسسه کارنامه.


وبلاگ پارک فیلم چندی پیش توسط بچه های پارک آزاد قم(آزادگان قم) راه اندازی شد.با هدف ارائه اخبار مربوط به سینما،فیلم کوتاه و هنر قم و ایران.از دوستانم خواهش دارم در صورت تمایل برای رشد این وبلاگ آنرا در لینک های خود قرار دهند.و اطلاع دهند تا در لیست لینک ها قرار بگیرند.

سپاس

پ.ن:عکس صرفا تزئینی است.

شعری از لنگستون هیوز

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را

با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.

و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.

 

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده ام

در زنجیره ی بی پایان دیرینه سال

سود، قدرت، استفاده،

قاپیدن زمین، قاپیدن زر،

قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز،

کار انسان ها، مزد آنان،

و تصاحب هر چیزی به فرمان آز و طمع.

...

ما مردم میباید

سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،

کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:

همه جا را،سراسرگستره ی این ایلات سرسبز بزرگ را،

و بار دیگر وطن را بسازیم!

                                                                                             لنگستون هیوز

                                                                                             ترجمه: احمد شاملو

 

پ.ن۱:همیشه می گویند رنگی بالاتر از سیاهی نیست.اما رفیق به اعماق آفریقای قلب من وارد شو. تا ببینی سیاهی، چه رنگ می بازد وقتی هر چه پرسه می زنم ،در این تصورات و خیال ها ،لیک چهره ات را به یاد نمی آورم.

پ.ن۲:جیمز لنگستون هیوز، (۱ فوریه ۱۹۰۲ جابلین میسوری- ۲۲ مه ۱۹۷۶ نیویورک) شاعر، داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، داستان‌کوتاه‌نویس، و نوشتارنویس از سیاه‌پوستان آمریکایی بود. او بیش‌تر به دلیل کارش در رنسانس هارلم نامدار است.(برگرفته از ویکی پدیا)