شعری از لنگستون هیوز
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده ام
در زنجیره ی بی پایان دیرینه سال
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز،
کار انسان ها، مزد آنان،
و تصاحب هر چیزی به فرمان آز و طمع.
...
ما مردم میباید
سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،
کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:
همه جا را،سراسرگستره ی این ایلات سرسبز بزرگ را،
و بار دیگر وطن را بسازیم!
لنگستون هیوز
ترجمه: احمد شاملو
پ.ن۱:همیشه می گویند رنگی بالاتر از سیاهی نیست.اما رفیق به اعماق آفریقای قلب من وارد شو. تا ببینی سیاهی، چه رنگ می بازد وقتی هر چه پرسه می زنم ،در این تصورات و خیال ها ،لیک چهره ات را به یاد نمی آورم.
پ.ن۲:جیمز لنگستون هیوز، (۱ فوریه ۱۹۰۲ جابلین میسوری- ۲۲ مه ۱۹۷۶ نیویورک) شاعر، داستاننویس، نمایشنامهنویس، داستانکوتاهنویس، و نوشتارنویس از سیاهپوستان آمریکایی بود. او بیشتر به دلیل کارش در رنسانس هارلم نامدار است.(برگرفته از ویکی پدیا)