آدامس می خریدند و این یک خرید ساده نبود. کلی آرزو پشت این خرید بود. خود آدامس و طعمش زیاد مهم نبود. خشک بودنش هم همینطور. برخی یکی دو بار که می جویدند و مزه شیرین آدامس که می رفت پرتش می کردند وسط کوچه. برخی هم یک روز تمام می جویدند و بعد می گذاشتند یخچال تا فردا صبح بردارند و دوباره بجوند. اما چیزی که این وسط اهمیت ویژه ای داشت عکس آدامس بود. چند تا عکس هم از همه ارزشمندتر بودند. عکس تیم ملی شوروی چون خیلی خیلی کم بود. عکس عابدزاده در حال رقص بعد از قهرمانی در پکن که به خاطر وجود تابویی به نام رقص مهم بود و عکس مارادونا چون که مارادونا بود. و مارادونا بودن دلیل بسیار بزرگی بود. آن روزها یعنی اوایل دهه هفتاد بزرگترین تفریح همین بود. جمع کردن عکس، بازی کردن با عکس، دعوا کردن سر عکس و دوست شدن سر عکس. من آن موقع هشت سالم بود. از کارگاه قالیبافی بیرون می زدم و عکسهایم را از مخفی گاهم بیرون می کشیدم و تا شب بازی می کردم. می بردم. می باختم. خیلی ها بودند. آن روزها تازه شبکه سه را آزمایشی کشیده بودند اما تلوزیون ها شبکه سه را نمی گرفتند باید روی تلوزیون ها یو اچ اف نصب می کردی و روی آنتن تقویتی می گذاشتی تا می گرفت. آن وقت جمعه عصر تو در خانه می ماندی تا برنامه جهان فوتبال را ببینی. برنامه ای که به تیتراژش معروف بود. به حرکتی که رنه هیگویتا دروازه بان آن روزهای کلمبیا زده بود. حرکتی نمایشی در یک بازی دوستانه با یک توپ مرده که اصلا راهی با دروازه نداشت و در آرامش خاطر پریده بود و با یک حرکت زیبای زیبا با پشت پا توپ را زده بود. توپ از سرش گذشته بود و بعد او پریده بود و با پشت هر دو پایش با حرکتی آکروباتیک توپ را به وسط زمین برگردانده بود. چه افسانه ها که نمی بافتند. بعدش از خانه می زدند بیرون. خود برنامه جهان فوتبال مهم نبود انگار. کسی نمی گفت این هفته یوونتوس و میلان چه کردند یا منچستر با اریک کانتونای افسانه ای چه کرد. هنوز بلک برن آن سال رویایی اش را شروع نکرده بود. سالی که کاظم تازه از دستفروشی اطراف حرم برگشته بود در یک مغازه نشسته بود و کاسبی می کرد و فوتبال نگاه می کرد. هنوز سه سال به آن سال مانده بود. از خانه می زدند بیرون و چشم گرد می کردند و می گفتند: عجب حرکتی. اگر نبود چه می شد. اگر هیگوییتا رندی نمی کرد تیم نابود می شد. یکی می گفت بازی یک چهارم نهایی کوپا آمریکاست. دقیقه نود است. بازی کلمبیا و شیلی. بازی یک یک مساوی است. دقیقه نود است. ایوان زامورانو همه را دریبل می زند با مارچلو سالاس یک و دو می کند و بعد یک ضربه استثنایی می زند که از سر هیگوییتا عبور می کند. هیگوییتا نگاه می کند توپ از او گذشته. باید کاری کند. آن روزها آندرس اسکوبار سالداریگا هنوز زنده بود. هنوز آن گند عظیم را در جام جهانی 94 نزده بود تا کشته شود. اسکوبار هم ایستاده بود و نظاره می کرد شاید امضای مرگ او همانجا زده می شد و به سال 94 نمی کشید او بود که از زامورانو لایی خورده بود و لایی منجر به گل یعنی خفت ملی مردم کلمبیا. اما رنه هیگوییتا فکر کرد و تصمیم گرفت. پرید روی هوا و با پشت پا توپ را برگرداند. روایتی می گفت همان توپ برگشت و توسط کارلوس والدراما گل شد. من هم مثل همه آنهایی که در اندوه ندیدن این حرکت گیر کرده بودم منتظر بودم تا بالاخره یک روز آن حرکت را دیدم اما چیزی که بیش از آن حرکت برایم جالب بود یوونتوس بود که هر هفته گزارش بردهایش در برنامه جهان فوتبال به دستم می رسید. همان روزها بود که دل پیروی افسانه ای در کنار اینزاگی و راوانلی و لومباردو چه غوغایی که نمی کردند. و توریچلی. مورنو توریچلی. پسر ناخلف مارچلو لیپی که یک روز هم او را رها کرد و به فلورانس رفت. آن یوونتوسی بود که تازه از سایه ناپل مارادونا و سامپدوریای مانچینی در آمده بود. تازه جان گرفته بود. من درگیر یوونتوس شدم و همیشه هم ماندم. اما آن حرکت را هم نتوانستم نادیده بگیرم. با اینکه وقتی پا به کوچه گذاشتم گفتم چه حرکت اضافه و مزخرفی بود. همیشه همانطور بود. می خواستم تک بزنم. از هر چیزی که همه تعریف می کردند بدم می آمد. می گفتم چه حرکت مسخره ای. برای چه باید توپی را که می شود با دست به راحتی گرفت آنطور می فرستاد وسط زمین.  بعدش برای ندیده ها خودم داستانی درست کردم. گفتم می دانید بعد از آن حرکت زامورانو سرخ پوست وحشی رئال مادرید دوید و توپ را همان روی هوا گذاشت زیر تاق. دروازده ی بی صاحب همین می شود. وقتی دروازه بانش مثل تن لش افتاده باشد روی زمین. بعد هم مربی اخراجش می کند. چند سال بعد که هیگوییتا را به خاطر مواد مخدر انداختند زندان و تا آخر عمر از فوتبال محروم شد گفتم: عمه من هم یک مشت کوکایین بزند برود وسط زمین همان حرکت را می زند. اما راستش اعتراف می کنم که آن حرکت خیلی زیبا بود. خیلی خیلی زیبا بود.