یک فیلم فارسیِ مبهوت کننده با شخصیت های درب و داغانی که هر کدام گرفتار لحظاتی شده اند و گویی زمان برایشان ایستاده،یا شاید هم بی خیال رفتن شده و در کنار آنها دچار سرخوشی مدامی شده که راه گریزش تنها کلمه کاتی است که کارگردان می دهد.
امیر کاستاریکا می توانست به همان راهی برود که در زیرزمین رفت.فیلمی بسازد که پشتش هزار حرف بزند.از نگرانی هایش بگوید.از بدبختی های مردم حوزه بالکان.از جنگ های قومی و حماقت ها. از نازیها. یا راهی را برود که خیلی ها قبلا رفته اند.همچون راهی که خود او در فیلم "رویای آریزونا" رفت.یک سینمای قصه گوی سر راست تهیه کننده پسند.
گرچه بعد ها هم با فیلم های دیگرش، همچون مارادونا، نتوانست دیگر آن خاطره را برای مخاطبانش زنده کند اما "گربه سیاه،گربه سفید" می تواند برای تمام عمر یک کارگردان کافی باشد تا سر زبان ها باشد و بین خوره های فیلم حرف حرف فیلم او باشد.

.مردی که دائم با گرد کوکائین خودش را می سازد و می خواهد خواهرهای زشت و ترشیده اش را به دیگران قالب کند.پیرمردی که شرکت مشروب سازی دارد.دائم مشروب می خورد و سکانس پایانی فیلم کازابلانکا را می بیند.
زن چاقی که با مقعدش میخ بزرگی را از تیرچوبی بیرون می کشد و هزینه زندگی اش با این نمایش تامین است. دختری که عاشق پسری شده اما غرورشرقی اش نمی گذارد عشقش را ابراز کند . پدرِ پسر با خودش ورق بازی می کند و در میان بازی با خودش درگیر می شود و کارشان به جاهای باریک می کشد.پیرمردی که گوشه بیمارستان افتاده و با صدای موزیک به بهبودی کامل می رسد. مردی که عاشق کتاب های کمیک استریپ است و حتی میانه عملیات گانگستری هم کتاب کمیک استریپی در دست دارد.جوان دیگری که تنها به عشق در یک نگاه اعتقاد دارد و در پایان عاشق یکی از خواهرهای ترشیده می شود.و دو پیرمرد که دو روز از مرگشان می گذرد دوباره زنده می شوند تا فیلم فارسی کاستاریکا را تکمیل کنند.
و این ترانه:
یک کروکی خشگل برات می خرم.با نصف اقیانوس رو.
و سه تا خونه بزرگتر از قاره آمریکا.
دختر کوچولو تو قلبم رو دزدیدی.
اگه مال من بودی مثل یه ملکه زندگی می کردی.
روزها مثل ملکه،شبها مثل شهبانو .............
اینها همه تنها لحظاتی است که شخصیت ها در آن ایستاده اند و ساعتهایشان را هم به داخل برکه پرتاب کرده اند و نگاهشان به شمارش معکوس کاستاریکاست تا کات نهایی را بدهد و آنها را به جایی بفرستد که بوده اند.
نیستی؟
هرگز.آنها به ذهن کارگردان بر میگردند و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی می کنند.
این را می گویند پایان خوش یا همان happy end که در پایان فیلم روی صفحه نوشته می شود.

پ.ن:خوکی را که در حال خوردن یک ماشین بود را جا انداختم.سهوی بود اما شما عمدی فرض کنید.

پ.ن۲:گاهی بی دلیل خنده ام می گیرد و می خندم.برای همین دلیلی نمی یابم تا تمامش کنم.نیشگونی از خودم می گیرم.اما این هم موقت است.همین که دردش می افتد خنده ام آغاز می شود.
عیش مدام.