وقتی انیمیشن ماری و مکس ساخته آدام الیوت را دیدم به طرز آگاهانه ای یاد رمان بیچارگان داستایفسکی افتادم و این باعث تحسین من از آدام الیوت شد.تا امروز چند اقتباس از رمانهای داستایفسکی دیده ام از جمله جنایات و مکافات آکی کوریسماکی. اما نکته ای در این اثر وجود دارد به نام روح اثر.پایبندی به نسخه اولیه و البته به روز بودن و داشتن فضایی شخصی.
اینها می تواند نکاتی باشد که خود تناقضی در اثر ایجاد کند.برای یک فیلم نامه نویس که قصد برداشتی آزاد از یک رمان را دارد سختی هایی وجود دارد که وقتی رمان معروف باشد دو چندان می شود.از جمله اینکه نویسنده نمی خواهد داستان را بیش از حد دستکاری کند و در عین حال نمی تواند به یک داستان لو رفته دل ببندد.
در انیمیشن ماری و مکس ما با یک اثر به روز شده مواجه می شویم که هم مقتضیات زمان و هم مقتضیات مکان به خوبی در آن رعایت شده.
این به روز شدن صرفا به المانهای ظاهری و تصویری دوره جدید بر نمی گردد.بلکه در فرم و حتی اندیشه و ذات هنر نیز یک اثر به روز شده و مقتضی است.
بخشی از دیالوگ های زیبای این انیمشین به شرح زیر است:
مکس کارتون نوبلتها را دوست داشت. چون اونا طبق یک اصول اجتمایی خاص و روشنی زندگی میکردند. با اصول و عقاید دائمی
من در یک خانواده یهودی بدنیا آمدم. و قبلا به خدا اعتقاد داشتم. اما از وقتی که کتابهای زیادی خوندم، بهم ثابت شد که خدا ساخته تصورات منه
مردم به خدا اعتقاد دارن. چون سوالهای پیچیدهشون جواب داده میشه. مثل اینکه جهان چگونه شکل گرفته؟ آیا کرمها به بهشت میرن؟ و اینکه چرا پیرزنها موهاشون آبیه.
با اینکه من یک کافر هستم. اما کلاه یهودیتم را سرم میکنم. تا مغزم را گرم نگه داره.
هیئت منصفه اعضای برجسته اجتماع هستند. که تا حالا قتلی را مرتکب نشدند.
مردم بعضی وقتها باعث سردرگمی من میشوند. اما من سعی میکنم بهشون اهمیت ندم.
انسانها از نظر من جالبن. اما فهمیدنشون برام سخته.
از نظر مردم من گستاخ و بی نزاکتم. من نمیدونم چرا صداقت را با بی نزاکتی اشتباه میگیرند؟ شاید برای همین من هیچ دوستی ندارم.
مکس نمیتونست بفهمه، که چرا اون شهره خاص و عام شده. در حالی که بقیه نرمال حساب میشن.
انسانها در طول تاریخ بی منطق بودن. چرا وقتی بچههای گرسنه در هند زندگی میکنند. مردم غذاهاشون را میاندازن دور؟
اول عاشق خودت باش
تو را به این خاطر میبخشم که کامل نیستی. تو هم ناکاملی، مثل من. تمامه انسانها کامل نیستند.
وقتی جوون بودم دوست داشتم هرکسی دیگهای باشم. بجز خودم. دکتر برنارد گفت اگر توی یک جزیره تنها بودم، مجبور میشدم به همنشینی با خودم عادت کنم.گفت باید با خودم کنار بیام. با تمامه عیب و نقصها، ما خودمون عیب و نقصها را انتخاب نمیکنیم.اونا بخشی از وجود ما هستند و باید باهاشون کنار بیایم.